من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۵۸

۳۶ بازديد


اگر چون تو سروي ز جايي برآيد
شود رستخيز و بلايي برآيد
خدا را، لب خود به دشنام بگشا
كه از هر زباني دعايي برآيد
تو سلطان حسني و عالم گدايت
چنان كن كه كار گدايي برآيد
چه كم گردد آخر ز جاه و جلالت
اگر حاجت بي‌نوايي برآيد؟
مزن تير جور و حذر كن ز آهي
كه از سينهٔ مبتلايي برآيد؟
مرا مي‌كشد انتظار قدومت
چه باشد كه آواز پايي برآيد؟
هلالي ازين شب خلاصي ندارد
مگر آفتابي ز جايي برآيد


غزل شمارهٔ ۱۶۲

۳۴ بازديد


مه من با رقيبان جفاانديش مي‌آيد
ز غوغايي كه مي‌ترسيدم اينك پيش مي‌آيد
چه چشمست اين؟ كه هرگه جانب من تيز مي‌بيني
ز مژگان تو بر ريش دلم صد نيش مي‌آيد
جمالت را به ميزان نظر هرچند مي‌سنجم
به چشم من رخت از جمله خوبان پيش مي‌آيد
مرا اين زخم‌ها بر سينه از دست خودست، آري
كسي را هر چه در پيش آيد ز دست خويش مي‌آيد
فلك تاج سعادت مي‌دهد ارباب حشمت را
همين سنگ ملامت بر سر درويش مي‌آيد
هلالي، روز وصل آمد، مكن انديشهٔ دوري
كه اين انديشه‌ها از عقل دورانديش مي‌آيد


غزل شمارهٔ ۱۶۱

۳۵ بازديد


دم آخر كه مررا عمر به سر مي‌آيد
گر تو آيي به سرم عمر دگر مي‌آيد
گر نگريم جگر از درد تو خون مي‌بندد
ور بگريم ز درون خون جگر مي‌آيد
منم آن كوه غم و درد، كه سيلاب سرشك
هر دم از دامن من تا به كمر مي‌آيد
چون كنم از تو فراموش؟ كه روزي صد بار
جلوهٔ حسن تو در پيش نظر مي‌آيد
در فقاي سپر سينه به جانست دلم
كه چرا تير تو اول به سپر مي‌آيد؟
سبزهٔ نورسته بود خوب ولي خوب‌ترست
سبزهٔ خط تو، هرچند كه بر مي‌آيد
شب ز فرياد هلالي سگت افغان برداشت
كين چه غوغاست كه شب تا به سحر مي‌آيد؟


غزل شمارهٔ ۱۶۰

۳۵ بازديد


غمي كز درد عشقت بر دل ناشاد مي‌آيد
اگر با كوه گويم، سنگ در فرياد مي‌آيد
دلم روزي كه طرح عشق مي‌انداخت دانستم
كه گر سازم بناي صبر بي‌بنياد مي‌آيد
نمي‌دانم چه بي‌رحمي‌ست آن سلطان خوبان را
كه هرگه داد خواهم بر سر بيداد مي‌آيد
رقيبا گر تو را انديشهٔ ما نيست معذوري
كجا بي‌درد را از دردمندان ياد مي‌آيد؟
طفيل بندگان، من هم قبول افتاده‌ام گويا
كه از هر جانب آواز مبارك باد مي‌آيد
عجب خاك فرح‌ناك‌ست كوي مي فروشان را!
كه هر كس مي‌رود غمگين، همان دم شاد مي‌آيد
چه نسبت با رقيبان سنگ‌دل مسكين هلالي را؟
نمي‌آيد ز خسرو آن چه از فرياد مي‌آيد


غزل شمارهٔ ۱۶۴

۳۵ بازديد


هر دم از چشم تو دل را نظري مي‌بايد
صد نظر ديد و هنوزش دگري مي‌بايد
آن قدر سركشي و ناز كه بايد، داري
شيوهٔ مهر و وفا هم قدري مي‌بايد
هر چه در عالم خوبي‌ست از آن خوب‌تري
نتوان گفت كزان خوب‌تري مي‌بايد
به اميد نظري در گذرت خاك شديم
از تو بر ما نظري و گذري مي‌بايد
گفتي از وصل خبر يافته‌اي خوش‌دل باش
خبري هست و ليكن اثري مي‌بايد
به قدم طي نشود را بيابان فراق
قطع اين مرحله را بال و پري مي‌بايد
در ره عشق، هلالي، خبر از خويش مپرس
كه در اين راه ز خود بي‌خبري مي‌بايد


غزل شمارهٔ ۱۶۳

۳۶ بازديد


مرا چون ديگران، ياد گل و گلشن نمي‌آيد
به غير از عاشقي كار دگر نمي‌آيد
هوس دارم كه دوزم چاك دل از تار گيسويش
ولي چندان گره دارد كه در سوزن  نمي‌آيد
تعجب چيست گر من در وصالش فارغم از گل؟
كسي را پيش يوسف ياد پيراهن نمي‌آيد
منور شد به تشريف قدومش خانهٔ چشمم
بلي، جز مردمي از ديدهٔ روشن نمي‌آيد
تو بدخويي، كه داري قصد جان عاشقان، ور نه
كسي را از براي عاشقي كشتن نمي‌آيد
به جاي خاك پايش توتيا جستم، ندانستم
كه كار سرمه از خاكستر گلخن نمي‌آيد
هلالي اشك مي‌بارد، برو دامن‌كشان مگذر
تعلل چيست؟ چون گردي بران دامن نمي‌آيد


غزل شمارهٔ ۱۶۷

۳۵ بازديد


آن كمر بستن و خنجر زدنش را نگريد
طرف دامن به ميان بر زدنش را نگريد
خلعت حسن و كمر تركش نازش بينيد
عقد دستار به سر بر زدنش را نگريد
جانب گريهٔ من چون نگرد از سر ناز
خنده بر جانب ديگر زدنش را نگريد
شوخ من مست شد و ساغر مي زد به سرم
شوخي و مستي و ساغر زدنش را نگريد
ناگه آن شوخ درون آمد و سر زد همه را
مست در مجلس ما سر زدنش را نگريد
چون بدان قامت رعنا كند آهنگ چمن
طعنه بر سرو و صنوبر زدنش را نگريد
منكر آه جهانسوز هلالي مشويد
هر دم آتش به جهان بر زدنش را نگريد


غزل شمارهٔ ۱۶۶

۳۸ بازديد


اي كساني كه به خاك قدمش جا داريد
گاه گاه از من محروم شده ياد آريد
تا كي از حسرت او خيزم و بر خاك افتم؟
وقت آنست كه از خاك مرا برداريد
گر ز نزديك نخواهد كه ببينم رويش
باري از دور به نظارهٔ او بگذاريد
بي‌شمارند صف جمع غلامان در پيش
بنده را در صف آن جمع يكي بشماريد
گرد آن كوي سگانند بسي، بهر خدا
كه مرا نيز در آن كوي سگي پنداريد
بعد مردن سر من در سر كويش فگنيد
ور توانيد به خاك قدمش بسپاريد
تا كي اي سنگ‌دلان مرگ هلالي طلبيد؟
مُرد بيچاره، شما نيز همين انگاريد


غزل شمارهٔ ۱۶۵

۳۴ بازديد


آخر از غيب دري بر رخ ما بگشايد
ديگران گر نگشايند، خدا بگشايد
دلبران كار من از جور شما مشكل شد
مگر اين كار هم از لطف شما بگشايد
بر دل از هيچ طرف باد نشاطي نوزيد
يا رب اين غنچهٔ پژمرده كجا بگشايد؟
نگشايد دل ما تا نگشايي خم زلف
زلف خود را بگشا تا دل ما بگشايد
باشد آسايش آن سيم‌تن آسايش جان
جان بياسايد اگر بند قبا بگشايد
مي‌كشم آه! كه بگشا رخ گلگون ليكن
اين گلي نيست كه از باد صبا بگشايد
تا به دشنام هلالي بگشايي لب خود
هر سحر گريه‌كنان دست دعا بگشايد


غزل شمارهٔ ۱۷۰

۳۱ بازديد


گر دلم زين گونه آه دم به دم خواهد كشيد
آتش پنهان من آخر علم خواهد كشيد
زير كوه غم تن فرسوده كاهي بيش نيست
برگ كاهي چند يا رب! كوه غم خواهد كشيد
تنگ شد بر عاشق بي‌خانمان شهر وجود
بعد از اين خود را به صحراي عدم خواهد كشيد
نم كشد از خاك چشمم خاك هر سرمنزلي
اشك اگر اينست بام چرخ نم خواهد كشيد
حرف بيداري كه بيرون آيد از كلك قضا
دور چرخ آن را به نام من رقم خواهد كشيد
چون هلالي خاك گشتم بر اميد مقدمش
وه! چه دانستم كه از خاكم قدم خواهد كشيد؟