غزل شمارهٔ ۲۱۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۱۵

۳۸ بازديد


وه! كه رفت آن شوخ و بر ما كرد بيداد از فراق
از فراق او به فرياديم، فرياد از فراق!
يار با اغيار و ما محروم، كي باشد روا؟
دشمنان شاد از وصال و دوست ناشاد از فراق
در فراقت حالم از هر مشكلي مشكل‌ترست
هيچ كس را اين‌چنين مشكل نيفتاد از فراق
آن كه روزم را سيه كرد از فراقت همچو شب
روز او چون روزگار من سيه باد از فراق!
در بهار از نگهت گل بوي وصلت يافتم
وه! كه مي‌آيد خزان و مي‌دهد ياد از فراق
داد و فرياد هلالي گفته‌اي: از دست كيست؟
اين تغافل چيست؟ فرياد از تو و داد از فراق!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد