غزل شمارهٔ ۲۱۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۱۷

۳۶ بازديد


اي تو سرو چمن حسن و گل باغ جمال
جلوهٔ حسن و جمالت همه در حد كمال
با چنين حسن تو را ماه فلك چون گويم؟
آفتابي، به تو يارب نرسد هيچ زوال!
كاتبان قلم صنع كه مشكين رقمند
صفحهٔ روي تو آراسته‌اند از خط و خال
با تو خواهم كه صبا حال مرا عرضه دهد
ليكن آن‌جا كه تويي باد صبا را چه مجال؟
بي تو هر شب منم و گوشهٔ تنهايي خويش
پاي در دامن غم، سر به گريبان ملال
وه! چه فرخنده شبي باشد و خرم روزي!
كه فراق تو مبدل شده باشد به وصال
روي در روي تو آرم همه وقت از همه سو
چشم در چشم تو باشم، همه جا، در همه حال
با تو از هر طرفي صد سخن آرم به ميان
هر جوابي كه دهي باز درآيم به سوال
گفتگو چند؟ هلالي، دگر افسانه مخوان
تو كجا؟ وصل كجا؟ اين چه خيال‌ست محال؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد