غزل شمارهٔ ۲۰۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۰۹

۳۷ بازديد


عاشقان را نه گل و باغ و بهارست غرض
همه سهل‌ست، همين صحبت يارست غرض
غرض آنست كه فارق شوم از كار جهان
ور نه از گوشهٔ ميخانه چه كارست غرض؟
جان من، بي‌جهت اين تندي و بدخويي چيست؟
گر نه آزار دل عاشق زارست غرض
آفت ديدهٔ مردم ز غبارست ولي
ديده را از سر كوي تو غبارست غرض
هوش ديدن گل نيست هلالي ما را
زين چمن جلوهٔ آن لاله عذارست غرض


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد