غزل شمارهٔ ۲۱۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۱۴

۳۶ بازديد


خوبان اگر چه هر طرفي مي‌كشند صف
تو در ميان جان مني، جمله بر طرف
حالا به پاي‌بوس خيالت مشرفم
گر دولت وصال تو يابم، زهي شرف!
دور از تو نوبهار جواني به باد رفت
عمر چنان عزيز چرا شد چنين تلف؟
چشمت مرا نشانهٔ پيكان غمزه ساخت
وه! چون كنم؟ كه تير بلا را شدم هدف
از ديده طفل اشك جدا شد، دريغ ازو
آه! آن دُر يتيم كجا رفت ازين صدف؟
ره مي‌زنند و عربده آهنگ مي‌كنند
با ما ببين كه در چه مقامند چنگ و دف؟
كوته مباد دست هلالي ز دامنت
كس دامن وصال تو را چون دهد ز كف؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد