غزل شمارهٔ ۱۹۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۹۸

۳۵ بازديد


آه از آن شوخ كه تا سر نشود خاك درش
بر سر عاشق بيچاره نيفتد گذرش
اي كه از عاشق خود دير خبر مي‌پرسي
زود باشد كه بپرسي و نيابي خبرش
آه سرد از دل پردرد كشيدم سحري
غافلان نام نهادند نسيم سحرش
من كه رشك آيدم از خال سيه بر لب او
چون پسندم كه نشيدند مگسي بر شكرش؟
همچو فرياد به هر كوه كه بردم غم خويش
زير آن بار گران‌سنگ شكستم كمرش
زاهد از عشق بتان خواست مرا توبه دهد
مدعي بين كه خدا عقل نداد اين قدرش
گر دلم زار شد از عشق بتان غم مخوريد
بگذاريد كه مي‌خواهم ازين زارترش
لاله بر خاك شهيد تو جگرگوشهٔ ماست
كه برآورده به داغ دل خونين جگرش
منظر چشم هلالي وطنش باد كه هست
ميل هم‌صحبتي مردم صاحب‌نظرش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد