من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۴۷

۳۶ بازديد


دي به راهم ديدن و آن‌گاه ناديدن چه بود؟
روي گردانيدن و از راه گرديدن چه بود؟
گر نه در دل داشتي كز رشك گريم زار زار
پيش من رخ در رخ اغيار خنديدن چه بود؟
خواستي كز ساغر حسرت خورم خون جگر
ور نه در بزم رقيبان جرعه نوشيدن چه بود؟
من نمي‌دانم كه اين خشم تو را تقريب چيست؟
خود بگو آخر كه بي‌تقريب رنجيدن چه بود؟
دوش در كويت به بيماري فكندم خويش را
تا نگويندم كه شب تا روز ناليدن چه بود؟
خانهٔ اغيار را پرسيد و من مردم ز رشك
دوستان پرسيد زو كين خانه پرسيدن چه بود؟
بي مه رويش هلالي زار گشتي عاقبت
با چنين نامهرباني مهر ورزيدن چه بود؟


غزل شمارهٔ ۱۵۱

۳۶ بازديد

 

لعل جان‌بخشت كه ياد از آب حيوان مي‌دهد
زنده را جان مي‌ستاند مرده را جان مي‌دهد
دور بادا چشم بد، كامروز در ميدان حسن
شهسوار من سمند ناز جولان مي‌دهد
يا رب اندر ساغر دوران شراب وصل نيست
يا به دور ما همه خوناب هجران مي‌دهد؟
دل مگر پابستهٔ زلف تو شد كز حال او
باد مي‌آيد خبرهاي پريشان مي‌دهد؟
نيست درد عشق خوبان را به درمان احتياج
گر طبيب اين درد بيند ترك درمان مي‌دهد
موجب اين گريه‌هاي تلخ مي‌داني كه چيست؟
عشوهٔ شيرين كه آن لب‌هاي خندان مي‌دهد
اي اجل سوي هلالي بهر جان بردن ميا
زان كه عاشق گاه مردن جان به جانان مي‌دهد


غزل شمارهٔ ۱۵۰

۳۲ بازديد


يار اگر مرحم داغ دل محزون نشود
با چنين داغ دلم خون نشود چون نشود؟
جز دل سخت تو خون شد همه دل‌ها ز غمم
دل مگر سنگ بود كز غم من خون نشود
اين كه با ما ستمت كم نشود باكي نيست
كوشش ما همه اين‌ست كه افزون نشود
گر به سرمنزل ليلي گذري، جلوه‌كنان
نيست ممكن كه تو را بيند و مجنون نشود
بس كه در ناله‌ام از گردش گردون همه شب
هيچ شب نيست دو صد ناله به گردون نشود
واعظا ترك هلالي كن و افسانه مخوان
كشتهٔ عشق بتان زنده به افسون نشود


غزل شمارهٔ ۱۵۴

۳۵ بازديد


جز بندگيم كاري از دست نمي‌آيد
من بندهٔ فرمانم، تا دوست چه فرمايد؟
تو عمر من و وصلت آسايش عمر من
يارب! كه رقيب تو از عمر نياسايد
اي گل تو به حسن خود مغرور مشو چندين
كين خوبي ده روزه بسيار نمي‌پايد
تا چند جفاگاري، شوخي و دل‌افگاري؟
جاي كه وفا باشد اين‌ها به چه كار آيد؟
در عشق هلالي را انكار كنند اما
اين كار چو پيش آيد انكار نمي‌شايد


غزل شمارهٔ ۱۵۳

۳۴ بازديد


ماه من، زلفت شب قدرست و رويت روز عيد
در سر ماهي شب و روز به اين خوبي كه ديد؟
سرو من برخاست، از قدش قيامت شد پديد
غير آن قامت كه من ديدم قيامت را كه ديد؟
آن زنخدان را كه پر كردند ز آب زندگي
بر كفم نه، كز كما نازكي خواهد چكيد
چون در آغوشت گرفتم قالب من جان گرفت
غالباً جان‌آفرين جسم تو از جان آفريد
چون كف پايت نهادي بر دلم آرام يافت
دست ازو گر باز داري همچنان خواهد تپيد
چون كه بگذشتي تو اشك من روان شد از پيت
عزم پابوس تو دارد، هر كجا خواهد رسيد
مي‌كشم بار غم از هجران و اين كوه بلاست
من ندانم كين بلا را تا به كي خواهم كشيد؟
وه! چه پيش آمد، هلالي، كان غزال مشك‌بوي
ناگهان از من رميد و با رقيبان آرميد؟


غزل شمارهٔ ۱۵۲

۳۳ بازديد


هر گه آن قصاب خنجر بر گلوي من نهد
مي‌نهم سر بر زمين تا پا به روي من نهد
آن كه هر سو كشته‌اي سر مي‌نهد بر پاي او
كشتهٔ آنم كه روزي پا به سوي من نهد
خوي او تندست با من، گو: رقيب سنگ‌دل
تا برآرد تيغ و پيش تندخوي من نهد
دفع سوداي سر زلف تو نتواند حكيم
گر دو صد زنجير بر هر تار موي من نهد
گرد غم را گر به آب ديده بنشانم دمي
باز برخيزد قدم در جستجوي من نهد
بوي مشك آيد از اوراق هلالي سال‌ها
گر دمي پيش غزال  مشك‌بوي من نهد


غزل شمارهٔ ۱۵۷

۳۴ بازديد


چه حاصل گر هزاران گل دمد يا صد بهار آيد؟
مرا چون با تو كار افتاده است اين‌ها چه كار آيد؟
دلم را باغ و بستان خوش نمي‌آيد، مگر وقتي
كه جامي در ميان آرند و سروي در كنار آيد
چو سوي زلف خوبان رفت، سوي ما نيايد دل
وگر آيد سيه روز و پريشان روزگار آيد
نمي‌آيم برون از بيم رسوايي، كه مي‌ترسم
مرا در پيش مردم گريهٔ بي‌اختيار آيد
س از عمري، اگر آن طفل بدخو بگذرد سويم
نمي‌گيرد قراري، تا دل من در قرار آيد
فزون از داغ نوميدي بلايي نيست عاشق را
مبادا كين بلا پيش من اميدوار آيد
هلالي چون تو درويشي و آن مه خسرو خوبان
تو را از عشق او فخريت و او را از تو عار آيد


غزل شمارهٔ ۱۵۶

۳۳ بازديد


اگر نه از گل نورسته بوي يار آيد
هواي باغ و تماشاي گل چه كار آيد؟
بهار مي‌رسد، آهنگ باغ كن، زان پيش
كه رفته باشي و بار دگر بهار آيد
ز باده سرخوشي خود، زمان زمان، نو كن
چنان مكن كه رود مستي و خمار آيد
فتاده كشتي عمرم به موج خيز فراق
اميد نيست كزين ورطه بر كنار آيد
هزار عاشق دل‌خسته خاك راه تو باد
ولي مباد كه بر دامنت غبار آيد
جدا ز لعل تو هر قطره‌اي ز آب حيات
مرا به ديده چو پيكان آبدار آيد
چو بار نيست بر اين آستان هلالي را
از اين چه سود كه روزي هزار بار آيد؟


غزل شمارهٔ ۱۵۵

۳۴ بازديد


زان پيشتر كه جانان ناگه ز در درآيد
از شادي وصالش ترسم كه جان برآيد
ناصح به صبر ما را بسيار خواند، ليكن
ما عاشقيم و از ما اين كار كمتر آيد
اي ترك شوخ، باري، در سر چه فتنه داري؟
كز شوخي تو هر دم صد فتنه بر سر آيد
جز عكس خود، كه بيني، ز آيينه گاه كاهي
مثل تو ديگري كو، تا در برابر آيد؟
گفتي كه با تو يارم، آه! اين دروغ گفتي
ور زانكه راست باشد كي از تو باور آيد؟
بر گرد شمع رويت پروان شد هلالي
يك بار گر براني، صد بار ديگر آيد


غزل شمارهٔ ۱۵۹

۳۶ بازديد


دلا گر عاشقي بنشين كه جانانت برون آيد
بر آن در منتظر مي‌باش، تا جانت برون آيد
اگر صد سال آب از گريه بر آتش زنند چشمم
هنوز از سينهٔ من سوز هجرانت برون آيد
ز تاب آتش مي، چون عرق ريزد گل رويت
زلال رحمت از چاه زنخوانت برون آيد
چه بينم آفتابي را، كه از جيب فلك سرزد؟
خوش آن ماهي، كه هر صبح از گريبانت برون آيد
سوار خاك ميدان توام، آهسته جولان كن
نمي‌خواهم كه گردي هم ز ميدانت برون آيد
هلالي خواستي كه از ضعف تن افغان كني اما
تو آن قوت كجا داري كه افغانت برون آيد؟