غزل شمارهٔ ۲۰۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۰۲

۳۵ بازديد


گر گذر افتد چو باغ صبح، بر خاك منش
همچو گرد از خاك برخيزم بگيرم دامنش
در هوايش گر رود ذرات خاك من به باد
از هواداري در آيم ذره‌وار از روزنش
آن پري رو را چه لايق كلبهٔ تاريك دل؟
مردم چشم‌ست، بنشانم به چشم روشنش
گر شبي لطف تنش بر پيرهن ظاهر شود
از خوشي ديگر نگنجد در قبا پيراهنش
از لطافت دم مزن اي گل به آن نازك بدن
زانكه گر دم مي‌زني آزرده مي‌گردد تنش
تا به گردن غرق خونم، ديده بر راه اميد
گر به خون ريزم نيايد خون من در گردنش
خاك شد مسكين هلالي در ره آن شهسوار
تا لگدكوب جفا گردد چو نعل توسنش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد