دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۷ ۳۵ بازديد
گر گذر افتد چو باغ صبح، بر خاك منش
همچو گرد از خاك برخيزم بگيرم دامنش
در هوايش گر رود ذرات خاك من به باد
از هواداري در آيم ذرهوار از روزنش
آن پري رو را چه لايق كلبهٔ تاريك دل؟
مردم چشمست، بنشانم به چشم روشنش
گر شبي لطف تنش بر پيرهن ظاهر شود
از خوشي ديگر نگنجد در قبا پيراهنش
از لطافت دم مزن اي گل به آن نازك بدن
زانكه گر دم ميزني آزرده ميگردد تنش
تا به گردن غرق خونم، ديده بر راه اميد
گر به خون ريزم نيايد خون من در گردنش
خاك شد مسكين هلالي در ره آن شهسوار
تا لگدكوب جفا گردد چو نعل توسنش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد