غزل شمارهٔ ۲۰۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۰۸

۳۶ بازديد


واي! كه جانم نشد از غم هجران خلاص
كاش اجل در رسد تا نشوم از جان خلاص!
جمله اسير تواند، وه! چه عجب كافري
كز غم عشق تو نيست هيچ مسلمان خلاص
بسته ي زلف توايم، رستن ما مشكل‌ست
هر كه گرفتار توست كي شود آسان خلاص؟
عاشق محروم تو بار سفر بست و رفت
شكر كه يك بارگي گشت ز حرمان خلاص
جام تو اي مي فروش، بي مي راحت مباد
زان كه به دور توام از غم دوران خلاص
كاش به ساحل كشد رخت من از موج غم
آن كه شد از لطف او نوح ز طوفان خلاص
مرد هلالي و بود عاشق خوبان هنوز
واي كه مسكين نگشت هرگز از ايشان خلاص


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد