غزل شمارهٔ ۲۰۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۰۵

۴۳ بازديد


اي شاه حسن جور مكن بر گداي خويش
ما بندهٔ توايم بترس از خداي خويش
خواهند عاشقان دو مراد از خداي خويش
هجر از براي غير و وصال از براي خويش
گر دل ز كوي دوست نيامد عجب مدار
جايي نرفته است كه آيد به جاي خويش
اي من گداي كوي تو گر نيست رحمتي
باري نظر دريغ مدار از گداي خويش
صد بار آشنا شده‌اي با من و هنوز
بيگانه‌وار مي‌گذري ز آشناي خويش
زاهد برو كه هست مرا با بتان شهر
آن حالتي كه نيست تو را با خداي خويش
حيف‌ست بر جفا كه به اغيار مي‌كني
بهر خدا كه حيف مكن بر جفاي خويش
قدر جفاي توست فزون از وفاي ما
پيش جفاي تو خجلم از وفاي خويش
گم شد دلم، به آه و فغان ديگرش مجوي
پيدا مساز دردسري از براي خويش
چون خاك پاي توست هلالي به صد نياز
اي سرو ناز سر مكش از خاك پاي خويش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد