غزل شمارهٔ ۲۰۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۰۳

۳۳ بازديد


روزي كه بر لب آيد جانم در آرزويش
جان را بدو سپارم، نم را به خاك كويش
چون از وصال آن گل ديدم كه نيست رنگي
آخر به صد ضرورت قانع شدم به بويش
خورشيد روي او را نسبت به ماه كردم
زين كار نامناسب شرمنده‌ام ز رويش
مسكين دل از ملامت آوارهٔ جهان شد
اي باد اگر ببيني از سلام كويش
دهقان ز جوي تاكم سيراب ساخت، يارب
از آب زندگاني خالي مباد جويش
از جستجوي وصلش منعم مكن هلالي
گيرم كه هم نيابم، شادم به جستجويش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد