غزل شمارهٔ ۱۸۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۸۸

۳۶ بازديد


يار من، وه! كه مرا بار نداد هرگز
قدر ياران وفادار نداد هرگز
خوش طبيبي‌ست مسيحا دم و جان‌بخش ولي
چارهٔ عاشق و بيمار نداد هرگز
دردمندي، كه چو من تلخي هجران نچشيد
لذت شربت ديدار نداد هرگز
ما كجا قدر تو دانيم؟ كه يك موي تو را
هيچ كس قيمت و مقدار نداد هرگز
تا رخت هست كسي طرف گل بيند؟
مگر آن كس كه گل از خار نداند هرگز
درد خود با تو چه گويم؟ كه دل نازك تو
حال دل‌هاي گرفتار نداند هرگز
از هلالي مطلب هوش، كه آن مست خراب
شيوهٔ مردم هشيار نداند هرگز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد