غزل شمارهٔ ۱۹۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۹۷

۴۰ بازديد


دردمندم گر مرا درمان نباشد گو مباش
دردمندان تو را جان نباشد گو مباش
گر غريبي بر سر كويت بميرد گو بمير
ور گدايي بر سر سلطان نباشد گو مباش
چند روزي با جمالت عشق پنهان باختم
بعد ازين قصه گر پنهان نباشد گو مباش
عاشق ديوانه‌ام سامان كار از من مجوي
عاشق ديوانه را سامان نباشد گو مباش
در بتان دل بسته‌ام ديگر مرا با دين چه كار؟
بت‌پرستم گر مرا ايمان نباشد گو مباش
گر هلالي از سر كويت به زاري رفت، رفت
اين چنين خاري درين بستان نباشد گو مباش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد