غزل شمارهٔ ۱۹۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۹۳

۳۵ بازديد


كار من از جملهٔ عالم همين عشقست و بس
عالمي دارم، كه در عالم ندارد هيچ كس
پادشاه هل دردم بر سر ميدان عشق
من ميان خيل فتنه و خيل بلا از پيش و پس
دست اميدم ز دامان وصالش كوته‌ست
وه! كه جايي رفته‌ام كان جا ندارم دسترس
در جهان چيزي كه دارم از سواد عشق او
يك دل و چندين تمنا، يك سر و چندين هوس
آرزو دارم كه پيشت جان دهم، بهر خدا
يك نفس بنشين، كه باقي نيست غير از يك نفس
اين چنين برقي كه از نعل سمندت مي‌جهد
بر سر راه تو خواهم سوختن چون خار و خس
زار مي‌نالد هلالي بي تو در كنج فراق
همچو آن بلبل كه مي‌نالد به زندان قفس


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد