غزل شمارهٔ ۱۹۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۹۵

۳۴ بازديد


يار من با دگران يار شد افسوس افسوس!
رفت و هم‌صحبت اغيار شد، افسوس افسوس!
سال‌ها عهد وفا بست ولي آخر كار
عهد بشكست و جفاگار شد، افسوس افسوس!
آن كه چون روز شب عيشم ازو روشن بود
رفت و روزم چو شب تار شد،  افسوس افسوس!
آن كه هم راحت جان بود و هم آسايش دل
قصد جان كرد و دلازار شد، افسوس افسوس!
گفتم اي دل به كمند سر زلفش نروي
عاقبت رفت و گرفتار شد، افسوس افسوس!
آن همه گوهر دانش كه به چنگ آوردم
ناگه از دست به يك بار شد، افسوس افسوس!
مدتي داشت هلالي ز بتان عزت وصل
عزتي داشت، ولي خوار شد، افسوس افسوس!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد