گر كسي عاشق رخسار تو باشد چه كند؟
طالب دولت ديدار تو باشد چه كند؟
شوخي و بيخبر از درد گرفتاري دل
دردمندي كه گرفتار تو باشد چه كند؟
چه غم از سينهٔ ريش و دل افگار مرا؟
سينهريشي كه دلافگار تو باشد چه كند؟
قصد جان و دل ياران بود انديشهٔ تو
بيدلي كر دل و جان يا تو باشد چه كند؟
اي طبيب دل بيمار، بگو، بهر خدا
كان جگر خسته، كه بيمار تو باشد چه كند؟
گوش بر گفتهٔ احباب توان كرد ولي
هر كه را گوش به گفتار تو باشد چه كند؟
ميكند بي تو هلالي همه شب نالهٔ زار
ناتواني كه دلش زار تو باشد چه كند؟
هرگز آن شوخ به ما غير نگاهي نكند
آن هم از ناز كند گاهي و گاهي نكند
ميروم بر سر راهش به اميد نظري
آه اگر بگذرد آن شوخ و نگاهي نكند
اين همه ناله كه من ميكنم از درد فراق
هيچ ماتمزدهٔ خانهسياهي نكند
حاصل عشق همين بس كه اسير غم او
دل به مالي ندهد، ميل به جاهي نكند
زاهدا گر هوس باده و شاهد گنهست
بنده هرگز نتواند كه گناهي نكند
سوي هر كس كه بدين شكل و شمايل گذري
كي تواند كه تو را بيند و آهي نكند؟
چون هلالي شرفي يافتم از بندگيت
كس چرا بندگي همچو تو شاهي نكند؟
چو ترك من هوس مجلس شراب كند
هزار عاشق دلخسته را كباب كند
خراب چون نشوم از كرشمههاي كسي
كه در كرشمهٔ اول جهان خراب كند؟
شدم ز حسرت او در نقاب خاك و هنوز
به خاك من چو رسد روي در نقاب كند
چه طالعست كه ناگاه بر سرم روزي
اگر فرشتهٔ رحمت رسد عذاب كند؟
تپيدن دل من روز هجر داني چيست؟
براي ديدن روي تو اضطراب كند
ز خواب چشم گشايي و فتنه انگيزي
تو آفتي، نگذاري كه فتنه خواب كند
نمود وعدهٔ ديدار و ديدمش در خواب
نگويمش، كه مبادا به آن حساب كند
چو سايه روي هلالي به خاك يكسان باد
اگر ز سايهٔ تو رو به آفتاب كند
چو لاله سينهٔ من كاش پاره پاره كنند!
به داغهاي درون يك به يك نظاره كنند
به پيش يار دلم را، چو غنچه، بشكافند
به او جراحت پنهانم آشكاره كنند
ز سيل ديده خرابم، ز سوز سينه كباب
ميان آتش و آبم، ز من كناره كنند
ز اشك و چهرهٔ زردم اگر نياند آگاه
شبي تفحص آن از مه و ستاره كنند
بر آستان وفا سر نهادهام عمري
كه در حساب سگانش مرا شماره كنند
ز تيغ طعنه به يك بار نيمكشته شدم
نعوذ بالله! اگر طعن من دوباره كنند
دل حزين هلالي ز درد هجران سوخت
براي درد دل او به لطف چاره كنند
خوبرويان چون به شوخي قصد مرغ دل كنند
اولش سازند صيد و آخرش بسمل كنند
يا رب اين سنگيندلان را شيوهٔ رحمي بده
تا مراد عاشق بيچاره را حاصل كنند
چون تو سروي برنخيزد، گر چه در باغ بهشت
خاك آدم را به آب زندگاني گل كنند
پيش ما بر روي جانان پرده ميدارد رقيب
كاشكي آن پرده را بر روي او حايل كنند
فتنه است آن چشم و او را خواب مستي لايقست
مردم بد مست را آن به كه لايعقل كنند
گر به عمري گويد از من با رقيبان يك سخن
صد سخن گويند و از ياد منش غافل كنند
آن مه، از روي كرم، سوي هلالي مايلست
آه! اگر اغيار سوي ديگرش مايل كنند
شيرين دهنا! اين همه شيرين نتوان بود
شيري كه تو خوردي مگر از ريشهٔ جان بود؟
اين حسن چه حسنست كه از پرده عيان ساخت؟
نقشي كه پس پردهٔ تقدير نهان بود
تنها نه من از واقعهٔ عشق خرابم
مجنون هم از اين واقعه رسواي جهان بود
امروز نشد نام و نشان دل من گم
تا بود دل گم شده بي نام و نشان بود
دي بود گمان كز غمت امروز بميرم
امروز يقينست مرا هرچه گمان بود
هر تير جفايي كه دو ابروي تو افگند
بس كارگر آمد كه به زور دو كمان بود
خود را خس و خاشاك درت گفت هلالي
تحقيق نموديم بسي كمتر از آن بود
دودي، كه دوش بر سر كويت بلند بود
غافل مشو، كه آه من دردمند بود
از ما شمار خيل شهيدان خود مپرس
آن خيل بيشمار كه داند كه چند بود؟
بستم به طرهٔ تو دل و رستم از غمت
آري، علاج عاشق بيچاره بند بود
يك ذره مانده بود ز من در شب فراق
آن ذره هم بر آتش هجران سپند بود
جان با سگان دوست، هلالي سپرد و رفت
اين شيوه گر پسند، و گر ناپسند بود
جاي آنست كه شاهان ز تو شرمنده شوند
سلطنت را بگذارند و تو را بنده شوند
گر به خاك قدمت سجده ميسر گردد
سرفرازان جهان جمله سرافگنده شوند
بر سر خاك شهيدان اگر افتد گذرت
كشته و مرده، همه از قدمت زنده شوند
جمع خوبان همه چون كوكب و خورشيد تويي
تو برون آي، كه اين جمله پراگنده شوند
هيچ ذوقي به ازين نيست كه، از غايت شوق
چشم من گريد و لبهاي تو در خنده شود
گر تو آن طلعت فرخ بنمايي روزي
تيرهروزان همه با طالع فرخنده شوند
اگر اينست، هلالي، شرف پايهٔ عشق
همه كس طالب اين دولت پاينده شوند
كاكل ز چه بگذاشتهاي تا كمر خود؟
مگذار بلاهاي چنين را به سر خود
رفتار تو را گر ملك از عرش ببيند
آيد به زمين فرش كند بال و پر خود
چشم تو نهان يك نظر از لطف بينداخت
ما را ز چه انداختهاي از نظر خود؟
ديروز ز همه عالم خبرم بود
امروز چنانم كه ندارم خبر از خود
در عشق تو از من اثري بيش نماندست
نزديك شد آن دم كه نيابم اثر خود
من كشته شوم به كه جدا افتم از آن در
زارم بكش و دور ميفگن ز در خود
دور از تو چه گويم به چه حالست هلالي؟
درمانده به درد دل خونينجگر خود
با من اول آن همه رسم وفاداري چه بود؟
بعد از آن بيموجبي چنيدن جفاگاري چه بود؟
مرحمت بگذاشتي، تيغ جفا برداشتي
آن محبتها كجا شد؟ اين ستمگاري چه بود؟
مردم چشمم ز آزارت به خون آغشته شد
نور چشم من بگو كين مردمآزاري چه بود؟
زان دو گيسو گر خدا قيد گرفتاران نخواست
اين همه ترتيب اسباب گرفتاري چه بود؟
گر نبود اي شوخ، آهنگ دلازاري تو را
بيجهت با عاشقان آهنگ بيزاري چه بود؟
سوي خود خواندي هلالي را و راندي عاقبت
عزت او را بدل كردن به اين خواري چه بود؟
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد