غزل شمارهٔ ۱۸۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۸۹

۳۸ بازديد


از آن چه سود كه نوروز شد جهان افروز؟
كه بي تو روز و شب ما برابرست امروز
اگر به قصد دلم سوي تيغ دست بري
به پاي خويشتن آيد، چو مرغ دست‌آموز
دلم به ذوق شكرخندهٔ تو پرخون شد
كجاست غمزهٔ خونريز و ناوك دل‌دوز؟
به دفع لشكر غم صد سپه برانگيزم
ولي چه سود؟ كه بختم نمي‌شود پيروز
به گريه گفتمش: اي مه، به عاشقان مي‌ساز
به خنده گفت: هلالي، به داغ ما مي‌سوز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد