من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۳۰

۳۲ بازديد


عارضت هست بهشتي، كه عيان ساخته‌اند
قامتت آب حياتي كه روان ساخته‌اند
اين چه گلزار جمال‌ست، كه بر قامت تو
از سمن عارضش و از غنچه دهان ساخته‌اند؟
لبت، آيا چه شكر ريخت كه گفتار تو را
همه شيرين‌سخنان ورد زبان ساخته‌اند؟
بر گل روي تو آن سبزهٔ تر داني چيست؟
فتنه‌هايي كه نهان بود عيان ساخته‌اند
بر گماني دهنت ساخته‌اند اهل يقين
چون يقين نيست، ضرورت، به گمان ساخته‌اند
مكن، اي دل هوس گوشهٔ آن چشم، بترس
زان بلاها كه در آن گوشه نهان ساخته‌اند
گر مرا نام و نشان نيست، هلالي چه عجب؟
عاشقان را همه بي‌نام و نشان ساخته‌اند


غزل شمارهٔ ۱۲۹

۳۴ بازديد


يارب! غم ما را كه به عرض تو رساند؟
كانجا كه تويي باد رسيدن نتواند
خاكم چو برد باد پريشان شوم از غم
كز من به تو ناگاه غباري برساند
مشكل غم و دردي‌ست كه درد و غم ما را
بي‌غم نكند باور و بي‌درد نداند
خونين‌جگري، كز غم هجران تو گريد
از ديده به هر چشم زدن خون بچكاند
عالم همه غم دان و غم او مخور اي دل
مي خور، كه تو را از غم عالم برهاند
مردم لب جو سرو نشانند و دل ما
خواهد كه تو رت بيند و در ديده نشاند
من بنده‌ام، از بهر چه مي‌راني ازين در،
كس بندهٔ خود را ز در خويش نراند
خواهد كه شود كشته به تيغ تو هلالي
نيكو هوسي دارد، اگر زنده بماند


غزل شمارهٔ ۱۳۳

۳۹ بازديد


جهان و هر چه درو هست پايدار نماند
بيار باده كه عالم  به يك قرار نماند
غنيمتي شمر، اي گل، نواي عشرت بلبل
كه برگ‌ريز خزان آيد و بهار نماند
تو مست بادهٔ نازي، ولي مناز، كه آخر
ز مستي‌يي كه تو داري به جز خمار نماند
بسي نماند كه خاكم زنند باد فراقت
روان بگردد و زان گرد و هم غبار نماند
به روز هجر، هلالي ز روزگار چه نالي؟
معين‌ست كه اين روز و روزگار نماند


غزل شمارهٔ ۱۳۲

۳۵ بازديد


عجب!كه رسم وفا هرگز آن پري داند
پري كجا روش آدمي‌گري داند؟
دلم به عشوه ربود اول و ندانستم
كه آخر اين همه شوخي و دلبري داند
به عاشقان ستم دوست عين مصلحت‌ست
كه شاه مصلحت كار لشكري داند
حديث لعل خود از چشم درفشانم پرس
كه قدر گوهر سيراب گوهري داند
به ناز گفت: هلالي كمينه بندهٔ ماست
زهي سعادت! اگر بنده‌پروري داند


غزل شمارهٔ ۱۳۱

۳۵ بازديد


جان من، بهر تو از جان بدني ساخته‌اند
بر وي از رشتهٔ جان پيرهني ساخته‌اند
بر گلت سبزهٔ عنبرشكني ساخته‌اند
از گل و سبزه عجايب چمني ساخته‌اند
تن سيمين تو نازك، دل سنگين تو سخت
بوالعجب سنگدل و سيم‌تني ساخته‌اند
الله! الله! چه توان گفت رخ و زلف تو را؟
گوييا از گل و سنبل چمني ساخته‌اند
خوش بخند اي گل بستان لطافت، كه تو را
بر گل از غنچهٔ خندان دهني ساخته‌اند
من كه باشم كه تو گويي سخن همچو مني؟
مردم از بهر دل من سخني ساخته‌اند
مي‌كَنم كوه غم از حسرت شيرين‌دهنان
از من، اين سنگ‌دلان، كوه‌كني ساخته‌اند
بعد از اين راز هلالي نتوان داشت نهان
كه بهر خلوت از آن انجمني ساخته‌اند


غزل شمارهٔ ۱۳۵

۳۳ بازديد


پيش از روزي، كه خاك قالبم گل ساختند
بهر سلطان خيالت كشور دل ساختند
صدهزاران آفرين بر كلك نقاشان صنع
كز گل و آب اين‌چنين شكل و شمايل ساختند
خوب‌رويان را جفا دادند و استغنا و ناز
بر گرفتاران، به غايت، كار مشكل ساختند
كار ما اين بود كز خوبان نگه داريم دل
عاقبت ما را ز كار خويش غافل ساختند
آه! ازين حسرت كه هر جا خواستم بينم رخش
پيش چشم من هزاران پرده حايل ساختند
مي‌تپم، ني مرده و ني زنده، بر خاك درش
همچو آن مرغي كه او را نيم‌بسمل ساختند
منظر عيش هلالي از فلك بگذشته بود
خيل اندوه تو با خاكش مقابل ساختند


غزل شمارهٔ ۱۳۴

۳۴ بازديد


دلم رفت و جان و حزين هم نماند
ز عمر اندكي ماند و اين هم نماند
سرم خاك آن در شد و زود باشد
كه گردش به روي زمين هم نماند
نشسته به خون مردم چشم، دانم
كه در خانه مردم‌نشين هم نماند
چه هر دم به ناز افگني چين بر ابرو؟
مناز، اي بت چين، كه چين هم نماند
گر افتادهٔ خاكساري بميرد
سهي‌قامت نازنين هم نماند


غزل شمارهٔ ۱۳۸

۳۴ بازديد


رند لب‌تشنه چرا جام شرابي نزند؟
چون كسي بر جگر سوخته آبي نزند
هر كه خواهد كه دمي جام كشد همچو حباب
خيمهٔ عشق چرا بر سر آبي نزند؟
شهر ويران كنم از اشك خود گنج مراد
تا دم از عشق تو هر خانه‌خرابي نزند
با همه مشك‌فشاني نتواند سنبل
كه خم زلف تو را بيند و تابي نزند
يار بدخوست، هلالي طمع خام مكن
با حذر باش، كه شمشير عتابي نزند


غزل شمارهٔ ۱۳۷

۳۷ بازديد


عاشقان هرچند مشتاق جمال دلبرند
دلبران بر عاشقان از عاشقان عاشق‌ترند
عشق مي‌نازد به حسن حسن مي‌نازد به عشق
آري، آري، اين دو معني عاشق يكديگرند
در گلستان گر به پاي بلبلان خاري خلد
نو عروسان چمن، صد جامه بر تن مي‌درند
جان شيرين با لبت آميخت، گويا، در ازل
گوهر جان من و لعل تو از يك گوهرند
اي رقيب از منع ما بگذر كه جانبازان عشق
از سر جان بگذرند، اما ز جانان نگذرند
مردم و رحمي نديدم زين بتان سنگدل
من نمي‌دانم مسلمانند يا خود كافرند؟
با تن لاغر هلالي از غم خوبان منال
تن اگر بگداخت باكي نيست جان مي‌پرورند


غزل شمارهٔ ۱۳۶

۳۸ بازديد
 

بس كه خلقي سخن عاشقي من كردند
دوست را با من دل‌سوخته دشمن كردند
سوختم ز آتش اين چرب‌زبانان چو شمع
سوز پنهان مرا بر همه روشن كردند
بعد ازين دست من و دامن اين سنگ‌دلان
كه به آهنگ جفا سنگ به دامن كردند
به رضا كوش هلالي و ز قسمت مخروش
هر كه را هرچه نصيب‌ست معين كردند