غزل شمارهٔ ۱۶۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۶۰

۳۶ بازديد


غمي كز درد عشقت بر دل ناشاد مي‌آيد
اگر با كوه گويم، سنگ در فرياد مي‌آيد
دلم روزي كه طرح عشق مي‌انداخت دانستم
كه گر سازم بناي صبر بي‌بنياد مي‌آيد
نمي‌دانم چه بي‌رحمي‌ست آن سلطان خوبان را
كه هرگه داد خواهم بر سر بيداد مي‌آيد
رقيبا گر تو را انديشهٔ ما نيست معذوري
كجا بي‌درد را از دردمندان ياد مي‌آيد؟
طفيل بندگان، من هم قبول افتاده‌ام گويا
كه از هر جانب آواز مبارك باد مي‌آيد
عجب خاك فرح‌ناك‌ست كوي مي فروشان را!
كه هر كس مي‌رود غمگين، همان دم شاد مي‌آيد
چه نسبت با رقيبان سنگ‌دل مسكين هلالي را؟
نمي‌آيد ز خسرو آن چه از فرياد مي‌آيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد