اگر سوداي عشق اينست، من ديوانه خواهم شد
چه جاي آشنا؟ كز خويش هم بيگانه خواهم شد
دميدي يك فسون وز دست بردي صبر و هوش من
خدا را ترك افسون كن كه من افسانه خواهم شد
غم عشق تو را چون گنج كردهام پنهان
به اين گنج نهاني ساكن ويرانه خواهم شد
شبي كز روي آتشناك مجلس را بر افروزي
تو شمع جمع خواهي گشت و من پروانه خواهم شد
مرا كنج صلاح و خرقهٔ تقوا نميزيبد
گريبان چاك و رسوا جاني ميخانه خواهم شد
به دور آن لب ميگون مجو پيمان زهد از من
سر پيمان ندارم بر سر پيمانه خواهم شد
هلالي من نه آن رندم كه از مستي شوم بيخود
اگر بيخود شوم، زان نرگس مستانه خواهم شد
باز عشق آمد و كار دل ازو مشكل شد
هر چه تدبير خرد بود همه باطل شد
خواستم عشق بتان كم شود افزون گرديد
گفتم آسان شود اين كار بسي مشكل شد
پاي هر كس كه به سرمنزل عشق تو رسيد
آخرالامر سرش خاك همان منزل شد
اشك، چون راز دلم گفت، فتاد از نظرم
با وجودي كه به صد خون جگر حاصل شد
آن سهي سرو كه ميل دل ما جانب اوست
يارب از بهر چه سوي دگران مايل شد؟
غم نبود آن: كه مرا دي به تغافل ميكشت
غم از آنست كه: امروز چرا غافل شد؟
شب وصل تو هلالي قدح از دست نداد
مگر از جام لبت بيخود و لايعقل شد؟
اهل عيشند هلالي، همه رندان ليكن
زان ميان گوشهٔ اندوه مرا منزل شد
گل شكفت و شوق آن گلچهره از سر تازه شد
واي جان من! كه بر دل داغ ديگر تازه شد
آمد از كويت نسيمي، غنچهٔ دلها شكفت
گلشن جان زان نسيم روحپرور تازه شد
تا گذشتي همچو آب خضر بر طرف چمن
هر خس و خاشاك چون سرو و صنوبر تازه شد
توسنت بار دگر پا بر رخ زردم نهاد
دولت من بين! كه بازم سكهٔ زر تازه شد
زخمهاي تير مژگان سر به سر آورده بود
چون نمك پاشيدي از لبها، سراسر تازه شد
تازه شد جان هلالي، تا به خون عاشقان
رسم خونريزي از آن شوخ ستمگر تازه شد
تا سلسلهٔ زلف تو زنجير جنون شد
وابستگي اين دل ديوانه فزون شد
شرمنده شد از عكس جمالت مه و خورشيد
وز عارض گلرنگ تو دل غنچهٔ خون شد
خون شد دل من دم به دم از فرقت دلبر
زان رو ز ره ديدهٔ خونبار برون شد
آنجا، كه صبا را گذري نيست، كه گويد
حال دل اين خسته به دلدار، كه چون شد؟
هرجند قدت راست هلالي چو الف بود
از بار غم دوست به يك بار چو نون شد
آه و صد آه! كه آن مه ز سفر دير آمد
شمع خورشيد جمالش به نظر دير آمد
گفت سوي تو به قاصد بفرستم خبري
وه! كه قاصد نفرستاد و خبر دير آمد
نوبهار چمن عيش بدل شد به خزان
زانكه آن شاخ گل تازه و تر دير آمد
مردم از شوق همآغوشي آن سرو، دريغ!
كان نهال چمن حسن به بر دير آمد
اي فلك پرتو خورشيد جهانتاب كجاست؟
كامشب از غصه بمرديم و سحر دير آمد
يار تا رفت، هلالي، من از اين غم مردم
كه چرا عمر من خسته به سر دير آمد؟
نيست عرق، كه در رهت از حركات ميچكد
هر قدمي، كه مينهي، آب حيات ميچكد
چند بهر سيهدلي بادهٔ ناب ميكشي؟
حيف كه آب زندگي در ظلمات ميچكد
بس كه لب تو چاشني ريخته در مذاق جان
گريهٔ تلخ گر كنم آب نبات ميچكد
اشك هلالي از مژه، گرد حريم آن حرم
همچو سرشك عارفان، در عرفات ميچكد
غم بتان مخور اي دل كه زار خواهي شد
اگر عزيز جهاني، تو خوار خواهي شد
اگر چو من هوس زلف يار خواهي كرد
ز عاشقان سيه روزگار خواهي شد
تو از طريقهٔ ياري هميشه فارغ و من
نشستهام به اميدي كه يار خواهي شد
چو در وفاي توام بر دلم جفا مپسند
كه پيش اهل وفا شرمسار خواهي شد
كنون به حسن تو كس نيست از هزار يكي
تو خود هنوز يكي از هزار خواهي شد
ز فكر كار جهان بار غم به سينه منه
وگر نه بر سر اين كار و بار خواهي شد
هلالي، از پي آن شهسوار تند مرو
كه نارسيده به گردش غبار خواهي شد
نگسلد رشتهٔ جان من از آن سرو بلند
اين چه نخليست كه دارد برگ جان پيوند؟
آه! از آن چشم كه چون سوي من افگند نگاه
چاكها در دلم از خنجر مژگان افگند
گر دهم جان به وفايش نپسندد هرگز
آه! از آن شوخ جفاپيشهٔ دشوارپسند!
گر نگيرد ز سر لطف كرم دست مرا
دست كوتاه من و دامن آن سرو بلند
منم از چشم تو قانع به نگاهي گاهي
ور تمناي ميانت به خيالي خرسند
صد رهم بيني و ناديد كني، آه از تو!
حال من ديدن و اين گونه تغافل تا چند؟
مهر رخسار تو، چون ذره، پريشانم ساخت
شوق خال تو مرا سوخت بر آتش چو سپند
شب هجر تو، هلالي، ز خراش دل خويش
چاك زد سينه، به نوعي كه دل از خود بر كند
دلم پيش لبت با جان شيرين در فغان آمد
خدا را چارهٔ دل كن كه اين مسكين به جان آمد
بيا اي سرو گلزار جواني را غنيمت دان
كه خواهد نوبهار حسن را روزي خزان آمد
به بزم ديگران، دامنكشان تا كي توان رفتن؟
به سوي عاشقان هم گاه گاهي ميتوان آمد
حياتي يافتم از وعدهٔ قتلش، بحمدالله!
كه ما را هرچه در دل بود او را بر زبان آمد
سر زلفت ز بالا بر زمين افتاد و خوشحالم
كه بهر خاكساران آيتي از آسمان آمد
ملولم از غم دوران، سبك دوشي كن اي ساقي
ببر اين كوه محنت را كه بر دلها گران آمد
كمند زلف ليلي ميكشد از ذوق مجنون را
كه از شهر عدم بيخود به صحراي جهان آمد
به اميدي كه در پاي سگانت جان برافشاند
هلالي، نقد جان در آستين بر آستان آمد
روز هجران تو، يا رب، از كجا پيش آمد؟
اين چه روزيست كه پيش من درويش آمد؟
آن بلايي كه ز انديشهٔ آن ميمردم
عاقبت پيش من عاقبتانديش آمد
با قد همچو خدنگ از دل من بيرون آي
كه مرا تير بلا بر جگر ريش آمد
چشم بر هم مزن و هر طرف از ناز مبين
كه به ريش دلم از هر مژه صد نيش آمد
حال خود را چو به حال دگران سنجيم
كمترين درد من از درد همه پيش آمد
روز بگذشت، هلالي، شب هجران برسيد
وه! چه روسيهيست اين كه مرا پيش آمد!
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد