غزل شمارهٔ ۱۵۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۵۸

۳۷ بازديد


اگر چون تو سروي ز جايي برآيد
شود رستخيز و بلايي برآيد
خدا را، لب خود به دشنام بگشا
كه از هر زباني دعايي برآيد
تو سلطان حسني و عالم گدايت
چنان كن كه كار گدايي برآيد
چه كم گردد آخر ز جاه و جلالت
اگر حاجت بي‌نوايي برآيد؟
مزن تير جور و حذر كن ز آهي
كه از سينهٔ مبتلايي برآيد؟
مرا مي‌كشد انتظار قدومت
چه باشد كه آواز پايي برآيد؟
هلالي ازين شب خلاصي ندارد
مگر آفتابي ز جايي برآيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد