غزل شمارهٔ ۱۶۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۶۵

۳۵ بازديد


آخر از غيب دري بر رخ ما بگشايد
ديگران گر نگشايند، خدا بگشايد
دلبران كار من از جور شما مشكل شد
مگر اين كار هم از لطف شما بگشايد
بر دل از هيچ طرف باد نشاطي نوزيد
يا رب اين غنچهٔ پژمرده كجا بگشايد؟
نگشايد دل ما تا نگشايي خم زلف
زلف خود را بگشا تا دل ما بگشايد
باشد آسايش آن سيم‌تن آسايش جان
جان بياسايد اگر بند قبا بگشايد
مي‌كشم آه! كه بگشا رخ گلگون ليكن
اين گلي نيست كه از باد صبا بگشايد
تا به دشنام هلالي بگشايي لب خود
هر سحر گريه‌كنان دست دعا بگشايد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد