من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۰۸

۳۶ بازديد


باغ عيش من به جاي گل همه خار آورد
آري، اين نخلي كه من دارم همين بار آورد
كوه از سيل سرشكم در صدا آيد، بلي
گريهٔ من سنگ را در نالهٔ زار آورد
عالمي در گريه است از نالهٔ جان‌سوز من
نوحه‌اي كز درد خيزد گريه بسيار آورد
گر دل آزرده را جز داغ او مرهم نهم
بر دل آن مرحم شود داغي كه آزار آورد
هر كه ابروي تو ديد و مايل محراب شد
زود باشد كز خجالت رو به ديوار آورد
تا ز خورشيد جمالت گرم شد بازار حسن
هر دم اين ديوانه را سودا به بازار آورد
پاي بر فرق هلالي نه كه بهر مقدمت
هر زمان صد گوهر از چشم گهربار آورد


غزل شمارهٔ ۱۱۲

۳۷ بازديد


شب هجران رسيد و محنت بسيار پيدا شد
بيا اي بخت كاري كن كه ما را كار پيدا شد
به كنج عافيت مي‌خواستم كز فتنه بگريزم
بلاي عشق ناگه از در و ديوار پيدا شد
جگر خون‌ست، ازان اين گريهٔ خونين پديد آمد
دلم زارست، ازان اين ناله‌هاي زار پيدا شد
نمي‌خواهم كه خورشيد جمالش جلوه‌گر گردد
در آن منزل كه روزي سايهٔ اغيار پيدا شد
عزيزان را ز سوداي كسي آشفته مي‌بينم
مگر آن يوسف گم‌گشته در بازار پيدا شد؟
طبيبا هر كه را بيماري هجران فگند از پا
اجل پيش از تو بر بالين آن بيمار پيدا شد
به سويش بگذر اي باد صبا و ز من بگو آن‌جا
كه در هجرت هلالي را بلا بسيار پيدا شد


غزل شمارهٔ ۱۱۱

۳۵ بازديد


مي خواهم و كنجي كه بجز يار نباشد
من باشم و او باشد و اغيار نباشد
آن‌جا اثر رحمت جاويد توان يافت
كان‌جا ز رقيبان تو آثار نباشد
هر جا كه حبيب‌ست به پهلوي رقيب‌ست
در باغ جهان يك گل بي‌خار نباشد
بر من كه گرفتار توام، رحم مفرماي
رحم‌ست بر آن كس كه گرفتار نباشد
ما خانه‌خرابيم و نداريم پناهي
ويرانهٔ ما را در و ديوار نباشد
تقصير و فارسم رقيب‌ست، عجب نيست
هرگز سگ ديوانه وفادار نباشد
بي‌يار به عالم نتوان بود، هلالي
عالم به چه كار آيد اگر يار نباشد؟


غزل شمارهٔ ۱۱۰

۳۶ بازديد


يار هر چند كه رعنا و سهي‌قد باشد
گر به عاشق نكويي بكند بد باشد
مقصد اهل نظر خاك در توست، بلي
چون تو مقصود شوي كوي تو مقصد باشد
آن كه در حسن بود يكصد خوبان جهان
حسن‌خلقي اگرش هست يكي صد باشد
الف قد تو پيش همه مقبول افتاد
اين نه حرفي‌ست كه بر وي قلم رد باشد
موي ژوليدهٔ من بين و وفا كن، ور نه
سبزه بيني كه مرا بر سد مرقد باشد
گفتمش دل به خم زلف تو در قيد بماند
گفت ديوانه همان به كه مقيد باشد
حد كس نيست هلالي كه شود همره ما
زان كه اين مرحله را محنت بي‌حد باشد


غزل شمارهٔ ۱۱۵

۳۴ بازديد


بر سر  بالين طبيب از نالهٔ من زار شد
از براي صحت من آمد و بيمار شد
دوش در كنج غم از فرياد دل خوابم نبرد
بلكه از افغان من همسايه هم بيدار شد
صبر مي‌كردم كه درد عشق خوبان كم شود
ليك از داروي تلخ اندوه من بسيار شد
مدعي گويا براي كشتن ما بس نبود
كان مه نامهربان هم رفت و با او يار شد
هر كه را سوداي زلف آن پري ديوانه كرد
خانمان بر هم زد و رسواي هر بازار شد
من سگت، اي ترك آهو چشم، برقع باز كن
كز براي ديدن روي تو چشمم چار شد
بس كه آمد بر سو كويت هلالي همچو اشك
از نظر افتاد و در چشم عزيزت خوار شد


غزل شمارهٔ ۱۱۴

۳۶ بازديد


تا از فروغ روي تو گل كامياب شد
چون صبح داغ سينه ي من آفتاب شد
از حسن نيم‌رنگ تو، اي ساقي بهار
نظاره سير مست گل ماه‌تاب شد
چون كشتي شكسته كه از آب پر شود
ما را دل شكسته پر از خوناب شد


غزل شمارهٔ ۱۱۳

۳۴ بازديد


افروخت رنگت از مي و دل‌ها كباب شد
روي تو ماه بود و كنون آفتاب شد
گفتم به دور عشق تو سازم سراي عيش
غم‌خانه‌اي كه داشتم، آن هم خراب شد
اين آه گرم بي‌سببي نيست دم به دم
يا سينه‌ سوخت، يا دل سوزان كباب شد
ناصح زبان گشاد كه تسكين دهد مرا
نام تو برد و موجب صد اضطراب شد
خوناب ديده اين همه داني كه از كجاست؟
خوني كه بود در دل غم‌ديده آب شد
هر جا كه هست روي تو در پيش چشم ماست
كس در ميان ما نتواند حجاب شد
فارغ نشسته بود و هلالي به كوي زهد
ناگه لب تو ديد و خراب شراب شد


غزل شمارهٔ ۱۱۷

۳۵ بازديد


زان دل به جانب سگ كوي تو مي‌كشد
كو دامنم گرفته، به سوي تو مي‌كشد
داني چرا به دامنت آويخته دلم؟
خود را به اين بهانه به كوي تو مي‌كشد
صاحب‌دلي كه يافت سررشتهٔ مراد
سررشته‌اش به حلقهٔ موي تو مي‌كشد
فارغ ز بوي غاليه جعد سنبلم
خاطر به جعد غاليه بوي تو مي‌كشد
اي ترك مست اين همه سنگ جفا مزن
بر دل‌شكسته‌اي كه سبوي تو مي‌كشد
بر عاشقان بلاست جفاي تو و دلم
چنيدين بلا ز تندي خوي تو مي‌كشد
دور از رخت كشيد هلالي هزار آه
آه! اين چه‌هاست كز غم روي تو مي‌كشد؟


غزل شمارهٔ ۱۱۶

۳۴ بازديد

خانه

گر برون مي‌آيد، آن بي‌رحم زارم مي‌كشد
ور نمي‌آيد، به درد انتظارم مي‌كشد
گر، معاذالله، نباشد دولت ديدار او
محنت هجران به اندك روزگارم مي‌كشد
اي كه گويي بر سر آن كوي خواهي كشته شد
راضيم، بالله، اگر دانم كه يارم مي‌كشد
هر گه امسالش عتاب‌آلوده مي‌بينم به خود
ياد آن مسكين‌نوازي‌هاي پارم مي‌كشد
چون برون آيد، كله كج كرده، دامن بر زده
ديدن جولان آن چابك‌سوارم مي‌كشد
ساقيا، امشب كه مستم لطف كن خونم بريز
ور نه، چون فردا شود، رنج خمارم مي‌كشد
زير بار غم، هلالي، كار من جان كندن‌ست
وه! كه آخر محنت اين كار و بارم مي‌كشد


غزل شمارهٔ ۱۲۰

۳۸ بازديد


از حال دل و ديده مپرسيد كه چون شد؟
خون شد دل و از رهگذر ديده برون شد
ما بي‌خبران، چون خبر از خويش نداريم
حال دل آواره چه دانيم كه چون شد؟
دل خون شد و از دست هنوزش نگذاري
بگذار، خدا را، كه دل از دست تو خون شد
تا باد صبا در شكن زلف تو ره يافت
بهر دل ما سلسله‌جنبان جنون شد
كرديم به اميد وفا صبر وليكن
هرچند كه كرديم جفاي تو فزون شد
هر قصر اميدي كه بر افراخته بوديم
از سيل فراق تو به يك بار نگون شد
در عشق تو گويند بشد كار هلالي
كاري كه مراد دل او بود كنون شد