غزل شمارهٔ ۱۷۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۷۰

۳۲ بازديد


گر دلم زين گونه آه دم به دم خواهد كشيد
آتش پنهان من آخر علم خواهد كشيد
زير كوه غم تن فرسوده كاهي بيش نيست
برگ كاهي چند يا رب! كوه غم خواهد كشيد
تنگ شد بر عاشق بي‌خانمان شهر وجود
بعد از اين خود را به صحراي عدم خواهد كشيد
نم كشد از خاك چشمم خاك هر سرمنزلي
اشك اگر اينست بام چرخ نم خواهد كشيد
حرف بيداري كه بيرون آيد از كلك قضا
دور چرخ آن را به نام من رقم خواهد كشيد
چون هلالي خاك گشتم بر اميد مقدمش
وه! چه دانستم كه از خاكم قدم خواهد كشيد؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد