غزل شمارهٔ ۱۶۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۶۶

۳۸ بازديد


اي كساني كه به خاك قدمش جا داريد
گاه گاه از من محروم شده ياد آريد
تا كي از حسرت او خيزم و بر خاك افتم؟
وقت آنست كه از خاك مرا برداريد
گر ز نزديك نخواهد كه ببينم رويش
باري از دور به نظارهٔ او بگذاريد
بي‌شمارند صف جمع غلامان در پيش
بنده را در صف آن جمع يكي بشماريد
گرد آن كوي سگانند بسي، بهر خدا
كه مرا نيز در آن كوي سگي پنداريد
بعد مردن سر من در سر كويش فگنيد
ور توانيد به خاك قدمش بسپاريد
تا كي اي سنگ‌دلان مرگ هلالي طلبيد؟
مُرد بيچاره، شما نيز همين انگاريد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد