غزل شمارهٔ ۱۶۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۶۳

۳۷ بازديد


مرا چون ديگران، ياد گل و گلشن نمي‌آيد
به غير از عاشقي كار دگر نمي‌آيد
هوس دارم كه دوزم چاك دل از تار گيسويش
ولي چندان گره دارد كه در سوزن  نمي‌آيد
تعجب چيست گر من در وصالش فارغم از گل؟
كسي را پيش يوسف ياد پيراهن نمي‌آيد
منور شد به تشريف قدومش خانهٔ چشمم
بلي، جز مردمي از ديدهٔ روشن نمي‌آيد
تو بدخويي، كه داري قصد جان عاشقان، ور نه
كسي را از براي عاشقي كشتن نمي‌آيد
به جاي خاك پايش توتيا جستم، ندانستم
كه كار سرمه از خاكستر گلخن نمي‌آيد
هلالي اشك مي‌بارد، برو دامن‌كشان مگذر
تعلل چيست؟ چون گردي بران دامن نمي‌آيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد