غزل شمارهٔ ۱۶۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۶۲

۳۵ بازديد


مه من با رقيبان جفاانديش مي‌آيد
ز غوغايي كه مي‌ترسيدم اينك پيش مي‌آيد
چه چشمست اين؟ كه هرگه جانب من تيز مي‌بيني
ز مژگان تو بر ريش دلم صد نيش مي‌آيد
جمالت را به ميزان نظر هرچند مي‌سنجم
به چشم من رخت از جمله خوبان پيش مي‌آيد
مرا اين زخم‌ها بر سينه از دست خودست، آري
كسي را هر چه در پيش آيد ز دست خويش مي‌آيد
فلك تاج سعادت مي‌دهد ارباب حشمت را
همين سنگ ملامت بر سر درويش مي‌آيد
هلالي، روز وصل آمد، مكن انديشهٔ دوري
كه اين انديشه‌ها از عقل دورانديش مي‌آيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد