غزل شمارهٔ ۱۵۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۵۹

۳۷ بازديد


دلا گر عاشقي بنشين كه جانانت برون آيد
بر آن در منتظر مي‌باش، تا جانت برون آيد
اگر صد سال آب از گريه بر آتش زنند چشمم
هنوز از سينهٔ من سوز هجرانت برون آيد
ز تاب آتش مي، چون عرق ريزد گل رويت
زلال رحمت از چاه زنخوانت برون آيد
چه بينم آفتابي را، كه از جيب فلك سرزد؟
خوش آن ماهي، كه هر صبح از گريبانت برون آيد
سوار خاك ميدان توام، آهسته جولان كن
نمي‌خواهم كه گردي هم ز ميدانت برون آيد
هلالي خواستي كه از ضعف تن افغان كني اما
تو آن قوت كجا داري كه افغانت برون آيد؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد