دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۸ ۳۷ بازديد
دلا گر عاشقي بنشين كه جانانت برون آيد
بر آن در منتظر ميباش، تا جانت برون آيد
اگر صد سال آب از گريه بر آتش زنند چشمم
هنوز از سينهٔ من سوز هجرانت برون آيد
ز تاب آتش مي، چون عرق ريزد گل رويت
زلال رحمت از چاه زنخوانت برون آيد
چه بينم آفتابي را، كه از جيب فلك سرزد؟
خوش آن ماهي، كه هر صبح از گريبانت برون آيد
سوار خاك ميدان توام، آهسته جولان كن
نميخواهم كه گردي هم ز ميدانت برون آيد
هلالي خواستي كه از ضعف تن افغان كني اما
تو آن قوت كجا داري كه افغانت برون آيد؟
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد