گر ز رخسار تو يك لمعه به دريا افتد
آب آتش شود و شعله به صحرا افتد
بس كه از قد تو ناليم به آواز بلند
هر نفس غلغله در عالم بالا افتد
روز وصلست، هم امروز فداي تو شوم
كار امروز نشايد كه به فردا افتد
دارم اميد كه چون تيغ كشي در دم قتل
هر كجا پاي تو باشد سرم آنجا افتد
رفتي از خانه به بازار به صد عشوه و ناز
آه ازين ناز! درين شهر چه غوغا افتد؟
آن كه انداخت درين آتش سوزان ما را
دل ما بود، كه آتش به دل ما افتد؟
دل مدهوش هلالي، كه ز پا افتادست
كاش در جلوهگه آن بت رعنا افتد
روز عمرم چند، يارب! چون شب غم بگذرد؟
عمر من كم باد تا روز چنين كم بگذرد
دولت وصلت گذشت و محنت هجران رسيد
آن گذشت، اميد ميدارم كه اين هم بگذرد
نگذرد، گر سالها باشم به راهش منتظر
ور دمي غايب شوم، آيد همان دم بگذرد
چون ز درد هجر گريان بر سر راهش روم
گريهٔ من بيند و خندان و خرم بگذرد
مرهمي نه بر دل افگار من، بهر خدا
پيش ازان روزي كه كار دل ز مرهم بگذرد
هر كه از روي ارادت پا نهد در راه عشق
عالمي پيش آيدش كز هر دو عالم بگذرد
تا كنون عمر هلالي در غم رويت گذشت
عمر باقي مانده، يا رب! هم درين غم بگذرد
آب حيات حسنت گل برگ تر ندارد
طعم دهان تنگت تنگ شكر ندارد
اي ديده، تيز منگر در روي نازك او
كز غايت لطافت تاب نظر ندارد
در هر گذر كه باشي، نتوان گذشتن از تو
آري چو جاني و كس از جان گذر ندارد
سگ را بخون آهو رخصت مده كه مسكين
از رشك چشم مستت خون در جگر ندارد
در عشق تو هلالي از ترك سر به سر شد
ديوانه است و عاشق، پرواي سر ندارد
مسكين طبيب، چارهٔ دردم خيال كرد
بيچاره را ببين چه خيال محال كرد؟
كي ميرسد خيال طبيبان به درد من؟
دردن بدان رسيد كه نتوان خيال كرد
دارد هزار تفرقه دل در شب فراق
كو آن فراغتي كه به روز وصال كرد؟
گل پيش عارض تو شد از انفعال سرخ
آن خندهاي كه كرد هم از انفعال كرد
سنگيندلي كه اسب جفا تاخت بر سرم
موري ضعيف را به ستم پايمال كرد
سلطان وقت شد ز گدايان كوي عشق
درويش ميل سلطنت بيزوال كرد
گفتي كه حلقه ساخت هلالي قد تو را
آن كس كه ابروان تو را چون هلالي كرد
شمع، دوش از نالهٔ من گريهٔ بسيار كرد
غالباً سوز دل من در دل او كار كرد
حال دل ميداند آن شوخ و تغافل ميكند
اين سزاي آن كه سر عشق را اظهار كرد
نالهٔ من اين همه زان ماه خوشرفتار نيست
هرچه با من كرد دور چرخ كجرفتار كرد
عاشقان زين پيش دايم عزتي ميداشتند
محنت عشقش عزيزان جهان را خوار كرد
عشق آسان مينمود اول به اميد وصال
نااميديهاي هجرانش چنين دشوار كرد
در بلاي عشق كي خوانم دعاي عافيت؟
كز دعاهاي چنين ميبايد استغفار كرد
فيالمثل گر خاك خواهد شد رقيب سنگدل
خواهد از خاكش فلك راه مرا ديوار كرد
گاهگاهي گر هلالي را بپرسي دور نيست
زان كه آن بيچاره را اين آرزو بيمار كرد
ماه شهر آشوب من هر گه به راهي بگذرد
شهر پرغوغا شود چونان كه ماهي بگذرد
روزم از هجران سيه شد آفتاب من كجاست؟
تا به سويم در چنين روز سياهي بگذرد
چون به ره ميبينمش، بيخود تظلم ميكنم
همچو مظلومي كه به روي پادشاهي بگذرد
اي كه در عشق بتان لاف صبوري ميزني
صبر كن تا زين حكايت چندگاهي بگذرد
نگذرد، گر سالها باشم به راهش منتظر
ور دمي غايب شوم، آن دم چو ماهي بگذرد
با وجود آن كه آتش زد مرا در جان و دل
دل نميخواهد كه سويش دود آهي بگذرد
ساقيا لبتشنه مردم كاش بر من بگذري
وه! چه باشد آب حيوان بر گياهي بگذرد؟
در صف خوبان تو در جولان و خلقي در فغان
همچو آن شاهي كه با خيل و سپاهي بگذرد
گفت ميخواهم كه از پيش هلالي بگذرم
آه! اگر ظلمي چنين بر بيگناهي بگذرد!
به ناز ميرود و سوي كس نمينگرد
هزار آه كشم يك نفس نمينگرد
گهي به پس روم و گه سر رهش گيرم
ولي چه فايده چون پيش و پس نمينگرد
چو غمزهاش ره دين زد چه سود نالهٔ جان؟
كه راهزن به فغان جرس نمينگرد
كسي كه در هوس روي ماهرخساريست
در آفتاب ز روي هوس نمينگرد
دلم به سينهٔ صد چاك مشكل آيد باز
كه مرغ رفته به سوي قفس نمينگرد
خطاست پيش رخش سوي نو خطان ديدن
كسي به موسم گل خار و خس نمينگرد
گذشت و سوي هلالي نديد و رحم نكرد
چه طالعست كه هرگز به كس نمينگرد؟
من عاشق و ديوانه و مستم چه توان كرد؟
مي خواره و معشوقپرستم، چه توان كرد؟
گر ساغر سي روزه كشيدم چه توان گفت؟
ور توبهٔ چلساله شكستم چه توان كرد؟
گويند كه رندي و خراباتي و بدنام
آري به خدا اين همه هستم، چه توان كرد؟
من رستهام از قيد خرد، هيچ مگوييد
ور زان كه ازين قيد نرستم چه توان كرد؟
برخاستم از صومعهٔ زهد و سلامت
در كوي خرابات نشستم، چه توان كرد؟
عهدم همه با پير مغانست، هلالي
گر با دگري عهد نبستم، چه توان كرد؟
نميتوان به تو شرح بلاي هجران كرد
فتادهام به بلايي كه شرح نتوان كرد
ز روزگار مرا خود هميشه دردي بود
غم تو آمد و آن را هزار چندان كرد
بلاي هجر تو مشكل بود، خوش آن بيدل
كه مرد پيش تو و كار برخورد آسان كرد
خيال كشتن من داشت وه! چه شد يا رب؟
كدام سنگدل آن شوخ را پشيمان كرد؟
جراحت دل ما بر طبيب ظاهر نيست
كه تير غمزهٔ او هر چه كرد پنهان كرد
نيافت لذت ارباب ذوق، بيدردي
كه قدر درد ندانست و فكر درمان كرد
هلالي از دل مجروح من چه ميپرسي؟
خرابهاي كه تو ديدي فراق ويران كرد
تا كي آن شوخ نظر بر دگري اندازد؟
كاشكي جانب ما هم نظري اندازد
آه از آن خنجر مژگان كه به هر چشم زدن
چاكها در دل خونينجگري اندازد
بخت بد گر نرساند خبر وصل تو را
باري از مرگ رقيبان خبري اندازد
اي خوش آن عاشق پر ذوق كه از غايت شوق
دست در گردن زرينكمري اندازد
سرگرانست هلالي، قدح باده بيار
تا شود مست و به پاي تو سري اندازد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد