غزل شمارهٔ ۱۵۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۵۳

۳۵ بازديد


ماه من، زلفت شب قدرست و رويت روز عيد
در سر ماهي شب و روز به اين خوبي كه ديد؟
سرو من برخاست، از قدش قيامت شد پديد
غير آن قامت كه من ديدم قيامت را كه ديد؟
آن زنخدان را كه پر كردند ز آب زندگي
بر كفم نه، كز كما نازكي خواهد چكيد
چون در آغوشت گرفتم قالب من جان گرفت
غالباً جان‌آفرين جسم تو از جان آفريد
چون كف پايت نهادي بر دلم آرام يافت
دست ازو گر باز داري همچنان خواهد تپيد
چون كه بگذشتي تو اشك من روان شد از پيت
عزم پابوس تو دارد، هر كجا خواهد رسيد
مي‌كشم بار غم از هجران و اين كوه بلاست
من ندانم كين بلا را تا به كي خواهم كشيد؟
وه! چه پيش آمد، هلالي، كان غزال مشك‌بوي
ناگهان از من رميد و با رقيبان آرميد؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد