غزل شمارهٔ ۱۵۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۵۱

۳۷ بازديد

 

لعل جان‌بخشت كه ياد از آب حيوان مي‌دهد
زنده را جان مي‌ستاند مرده را جان مي‌دهد
دور بادا چشم بد، كامروز در ميدان حسن
شهسوار من سمند ناز جولان مي‌دهد
يا رب اندر ساغر دوران شراب وصل نيست
يا به دور ما همه خوناب هجران مي‌دهد؟
دل مگر پابستهٔ زلف تو شد كز حال او
باد مي‌آيد خبرهاي پريشان مي‌دهد؟
نيست درد عشق خوبان را به درمان احتياج
گر طبيب اين درد بيند ترك درمان مي‌دهد
موجب اين گريه‌هاي تلخ مي‌داني كه چيست؟
عشوهٔ شيرين كه آن لب‌هاي خندان مي‌دهد
اي اجل سوي هلالي بهر جان بردن ميا
زان كه عاشق گاه مردن جان به جانان مي‌دهد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد