غزل شمارهٔ ۱۵۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۵۷

۳۵ بازديد


چه حاصل گر هزاران گل دمد يا صد بهار آيد؟
مرا چون با تو كار افتاده است اين‌ها چه كار آيد؟
دلم را باغ و بستان خوش نمي‌آيد، مگر وقتي
كه جامي در ميان آرند و سروي در كنار آيد
چو سوي زلف خوبان رفت، سوي ما نيايد دل
وگر آيد سيه روز و پريشان روزگار آيد
نمي‌آيم برون از بيم رسوايي، كه مي‌ترسم
مرا در پيش مردم گريهٔ بي‌اختيار آيد
س از عمري، اگر آن طفل بدخو بگذرد سويم
نمي‌گيرد قراري، تا دل من در قرار آيد
فزون از داغ نوميدي بلايي نيست عاشق را
مبادا كين بلا پيش من اميدوار آيد
هلالي چون تو درويشي و آن مه خسرو خوبان
تو را از عشق او فخريت و او را از تو عار آيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد