غزل شمارهٔ ۱۳۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۳۴

۳۵ بازديد


دلم رفت و جان و حزين هم نماند
ز عمر اندكي ماند و اين هم نماند
سرم خاك آن در شد و زود باشد
كه گردش به روي زمين هم نماند
نشسته به خون مردم چشم، دانم
كه در خانه مردم‌نشين هم نماند
چه هر دم به ناز افگني چين بر ابرو؟
مناز، اي بت چين، كه چين هم نماند
گر افتادهٔ خاكساري بميرد
سهي‌قامت نازنين هم نماند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد