روز من شب شد و آن ماه به راهي نگذشت
اين چه عمريست كه سالي شد و ماهي نگذشت؟
ذوق آن جلوه مرا كشت كه وي از سر ناز
آمد و گاه گذشت از من و گاهي نگذشت
عمر بگذشت و همان روز سيه در پيشست
در همه عمر چنين روز سياهي نگذشت
قصهٔ شهر دل و لشكر اندوه مپرس
كه از آن عرصه به اين ظلم سپاهي نگذشت
نگذشت آن مه و زارست هلالي به رهش
حال درويش خرابست كه شاهي نگذشت
دل چه باشد كز براي يار ازان نتوان گذشت
يار اگر اينست بالله ميتوان از جان گذشت
از خيال آن قد رعنا گذشتن مشكلست
راست ميگويم، بلي، از راستي نتوان گذشت
جز به روز وصل عمر و زندگي حيفست حيف
حيف از آن عمري كه بر من در شب هجران گذشت
يار بگذشت، از همه خندان و از من خشمناك
عمر بر من مشكل و بر ديگران آسان گذشت
چون گذشت از دل تير خدنگش، گو بيا تير اجل
هر چه آيد بگذرد، چون هرچه آمد آن گذشت
پيش از اين گر جام عشرت داشتم حالا چه سود؟
از فلك دور دگر خواهم كه آن دوران گذشت
خلق گويندم هلالي درد خود را چاره كن
كي توانم چارهٔ دردي كه از درمان گذشت؟
در كوي تو آمد به سرم سنگ ملامت
مشكل كه ازين كوي برم جان به سلامت
نتوان گله كرد از جور و جفايي كه تو كردي
جور تو كرم بود و جفاي تو كرامت
امروز مرا درين شهر حال غريبيست
ني راي سفر كردن و ني روي اقامت
شد سيل سرشكم سبب طعنهٔ مردم
توفان بلا دارم و درياي ملامت
«قد قامت» و فرياد موذن نكند گوش
آن كس كه به فرياد بود زان قد و قامت
اي دل كه تو امروز گرفتار فراقي
امروز تو كم نيست و فرداي قيامت
بي روي تو يك چند اگر زيست هلالي
جان ميدهد اينك به صد اندوه و ندامت
دل به اميد كرم دادم و ديدم ستمت
چه ستمها كه نديم به اميد كرمت
دارم آن سر كه به خاك قدمت سر بنهم
غير از اينم هوسي نيست، به خاك قدمت
تويي آن پادشه مملكت حسن، كه نيست
حشمت و خيل بتان درخور خيل و حشمت
لطف تو كم ز كم و جور تو بيش از بيشست
ميكنم شكر و ندارم گله از بيش و كمت
عاشق دلشده را موج غم از سر بگذشت
دست او گير كه افتاده به درياي غمت
رقم از مشك زدي بر ختن اي كاتب صنع
آفرين بر تو و بر خامهٔ مشكينرقمت!
دفتر شرح غمت رفت هلالي همه جا
گر چه صد ره ببريديم زبان قلمت
آمد آن سنگيندل و صد رخنه در جان كرد و رفت
ملك جان را از سپاه غمزه ويران كرد و رفت
آن كه در زلفش پريشان دل ما جمع بود
جمع ما را همچو زلف خود پريشان كرد و رفت
قالب فرسودهٔ ما خاك بودي كاشكي
بر زمين كان شهسوار شوخ جولان كرد و رفت
گر دل از دستم به غارت برد چندان باك نيست
غارت دل سهل باشد، غارت جان كرد و رفت
رفتي و دل بردي و جان من از غم سوختي
بازگرد آخر، كه چندين ظلم نتوان كرد و رفت
دل به سويش رفت و در هجران مرا تنها گذاشت
كار بر من مشكل و بر خويش آسان كرد و رفت
در دم رفتن هلالي جان به دست دوست داد
نيمجاني داشت، آن هم صرف جانان كرد و رفت
اگر از آمدنم رنجه نگردد خويت
هر دم از ديده قدم سازم و آيم سويت
گر بدانم كه توان بر سر كويت بودن
تا توانم نروم جاي دگر از كويت
سر من خاك رهت باد كه شايد روزي
بر سر من سايه كند سرو قد دلجويت
يا مرا زار بكش يا مرو از پيش نظر
كه ز كشتن بتر است اين كه نبينم رويت
ميكشم هر نفس از خط و ز زلفت آهي
آه! بنگر كه چهها ميكشم از هر مويت
بعد از اين لطف كن و در دل تنگم بنشين
تا نشستن نتواند دگري پهلويت
اي به ابروي تو مايل همه كس چون مه عيد
از هلالي چه عجب ميل خم ابرويت؟
نا ديده ميكني چو فتد ديده بر منت
جانم فداي ديدن و ناديده كردنت
فردا كه ريزه ريزه شود تن به زير خاك
برخيزم و چو ذره در آيم ز روزنت
با آن كه رفت روشني چشمم از غمت
دارم هنوز دوستتر از چشم روشنت
گر ميكشي نميروم از صيدگاه تو
دست منست و حلقهٔ فتراك توسنت
بر دامن تو بادهٔ گلگون چكيده است
يا خون ماست آن كه گرفتست دامنت؟
مستي و گردني چو صراحي كشيدهاي
خوش آن كه دست خويش در آرم به گردنت
ديگر تو را چه باك هلالي ز دشمنان؟
كان ماه با تو دوست شد و مرد دشمنت
مرا به باده نه باغ و بهار شد باعث
بهار و باغ چه باشد؟ كه يار شد باعث
رسيده بود گل، آن سرو هم به باغ آمد
بيار مي، كه يكي صد هزار شد باعث
نبود نالهٔ مرغ چمن ز جلوهٔ گل
لطافت رخ آن گلعذار شد باعث
اگر به ميكده رفتيم عذر ما بپذير
كه باده خوردن ما را خمار شد باعث
اگر ز كوي تو رفتيم اختيار نبود
فغان و نالهٔ بياختيار شد باعث
گر از تو يك دو سه روزي جدا شديم مرنج
كه گردش فلك و روزگار شد باعث
قرار در شكن زلف يار خواهم كرد
بدين قرار دل بيقرار شد باعث
به مجلس تو هلالي كشيد طعن رقيب
گل وصال تو بر زخم خار شد باعث
خدا را تند سوي من مبين چون بنگرم سويت
تغافل كن زماني تا ببينم يك زمان رويت
ز خاك كوي من گفتي برو يا خاك شو اينجا
چو آخر خاك خواهم شد من و خاك سر كويت
تنم زارست و جان محزون، جگر پر درد و دل پر خون
ترحم كن كه ديگر نيست تاب تندي از خويت
به صد تيغ ستم كشتي مرا عذر تو چون خواهم؟
كرمها ميكني، صد آفرين بر دست و بازويت
پس از عمري اگر يك لحظه پهلوي تو بنشينم
رقيب اندر ميان آيد كه دور افتم ز پهلويت
ميانت يك سر مويست و جان در اشتياق او
بيا اي جان مشتاقان فداي هر سر مويت
هلالي را نگشتي گر سجود از ديدنت مانع
سرش در سجده بودي تا قيامت پيش ابرويت
چه غم گر در سرم شوريست از سوداي گيسويت؟
سر صد همچو من بادا فداي هر سر مويت
تن چون موي را خواهم به گيسوي تو پيوستن
بدين تقريب خود را خواهم افگندن به پهلويت
به روي خوبت از روزي كه خط بندگي دادم
ز غمهاي جهان آزادم اي من بندهٔ رويت
به دور لاله و گل چون به گلگشت چمن رفتي
خجل شد آن يك از رنگ تو و آن دگر از بويت
از آن رو بر سر كويت قدم كردم ز فرق سر
كه ميخواهم نگردد پايمال من سر كويت
خدا را چون به پايت سر نهم رخ بر متاب از من
كه ميل سجده دارم پيش محراب دو ابرويت
نترسم گر به خونريز هلالي تيغ برداري
ولي ترسم كه آزاري رسد بر دست و بازويت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد