غزل شمارهٔ ۱۳۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۳۳

۴۰ بازديد


جهان و هر چه درو هست پايدار نماند
بيار باده كه عالم  به يك قرار نماند
غنيمتي شمر، اي گل، نواي عشرت بلبل
كه برگ‌ريز خزان آيد و بهار نماند
تو مست بادهٔ نازي، ولي مناز، كه آخر
ز مستي‌يي كه تو داري به جز خمار نماند
بسي نماند كه خاكم زنند باد فراقت
روان بگردد و زان گرد و هم غبار نماند
به روز هجر، هلالي ز روزگار چه نالي؟
معين‌ست كه اين روز و روزگار نماند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد