من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۹۱

۳۵ بازديد

 

اي چشم تو شوخ‌تر ز هر شوخ
چشم از تو نديده شوخ‌تر شوخ
از نام دو چشم خود چه پرسي؟
اين فتنه‌گر است و آن دگر شوخ
بالله كه نزاد مادر دهر
مانند تو نازنين پسر شوخ
مسكين دل عاشقان شكستند
اين سنگ‌دلان سيم‌بر شوخ
ترك سر خويش من هلالي
كين طايفه‌اند سر به سر شوخ


غزل شمارهٔ ۹۰

۳۶ بازديد


بدين هوس كه دمي سر نهم به پاي قدح
هزار بار فزون خوانده‌ام دعاي قدح
منم كه وقف خرابات كرده‌ام سر و زر
زر از براي شراب و سر از براي قدح
بريز خون من و خون‌بها شراب بيار
بگير جوهر جانم، بده بهاي قدح
رسيد موسم گشت چمن، بيا ساقي
كه تازه  شد هوس باده و هواي قدح
به ياد لعل تو تا كي لب قدح بوسم؟
خوش آن كه بوسه بر آن لب زنم به جاي قدح
هلالي از قدح مي چه جاي پرهيزست؟
بيا ساقي كه پير مغان مي‌زند صلاي قدح


غزل شمارهٔ ۸۹

۳۵ بازديد


مشتاق درد را به مداوا چه احتياج؟
بيمار عشق را به مسيحا چه احتياج؟
چون جلوه‌گاه سبزخطان شد مقام دل
ما را به سبزه و صحرا چه احتياج؟
تا كي به ناز رفتن و گفتن كه جان بده؟
جان مي‌دهم، بيا، به تقاضا چه احتياج؟
چون ما فرح ز سايهٔ قصر تو يافتيم
ما را به فيض عالم بالا چه احتياج؟
واعظ ملامت تو به بانگ بلند چيست؟
آهسته باش اين همه غوغا چه احتياج؟
تا چند بهر سود و زيان دردسر كشيم؟
داريم يك سر، اين همه سودا چه احتياج؟
دور از تو هلالي خو گرفته به كنج غم
او را به گشت باغ و تماشا چه احتياج؟


غزل شمارهٔ ۹۳

۳۴ بازديد


دوش با صد عيش بودي، هرشبت جون دوش باد
گر چو خونم با حذيفان باده خوردي نوش باد
هر كه جز كام تو جويد، باد يا رب تلخ‌كام
هر كه جز نام تو گويد تا ابد خاموش باد
سركشان را از ركابت باد طوق بندگي
حلقهٔ نعل سمندت چرخ را در گوش باد
مي‌گذشتي با ناز و مي‌گفتند خلق
اين قباي حسن دايم زيور آن دوش باد
گه‌گهي شب‌ها در آغوش خودت مي‌بينم به خواب
دست من روزي به بيداري در آن آغوش باد
تا هلالي لعل مي‌گون تو ديد از هوش رفت
زين شراب لعل تا روز ابد مدهوش باد


غزل شمارهٔ ۹۲

۳۵ بازديد


خوشا كسي كه درين عالم خراب‌آباد
اساس ظلم فگند و بناي داد نهاد
بيا بيا كه از آن رفتگان به ياد آريم
كه رفته‌اند و ازيشان كسي نيارد ياد
مكن اقامت و بنياد خانمان مفگن
كه دست حادثه خواهد فگندش از بنياد
توانگري كه در خير بر فقيران بست
دري ز عالم بالا به روي او نگشاد
كسي كه يافت بر احوال زيردستان دست
به ظلم اگر نستاند خدايش خير دهاد
صنوبرا، تو چه دل بسته‌اي به هر شاخي؟
چو سرو باش كه از بار دل شوي آزاد
چه خوش فتاد هلالي به بنده خانهٔ عشق
برو غلامي اين خاندان مبارك باد!


غزل شمارهٔ ۹۶

۳۴ بازديد


سايه‌اي كز قد و بالاي تو بر ما افتد
به ز نوري‌ست كه از عالم بالا افتد
هر كجا ديده بر آن قامت رعنا افتد
رود از دست دل زار و همان‌جا افتد
هر كه در كوي تو روزي به هوس پاي نهاد
عاقبت هم به سر كوي تو از پا افتد
آن كه افتد سر ما در گذر او همه روز
كاش روزي گذر او به سر ما افتد
افتد از گريه تن زار هلالي هر سو
همچو خاشاك ضعيفي كه به دريا افتد


غزل شمارهٔ ۹۵

۳۴ بازديد


كارم از دست شد و دل ز غمت زار افتاد
فكر دل كن، كه مرا دست و دل از كار افتاد
بهتر آنست كه چون گل نشوي هم‌دم خار
چند روزي كه گل حسن تو بي خار افتاد
مي‌رود خون دل از ديده ولي دل چه كند؟
كه مرا اين همه از ديدهٔ خون‌بار افتاد
تا ابد پشت به ديوار سلامت ننهد
دردمندي كه در آن سايهٔ ديوار افتاد
گر به راه غمت افتاد هلالي غم نيست
در ره عشق ازين واقعه بسيار افتاد


غزل شمارهٔ ۹۴

۳۶ بازديد


بيا بيا كه دل و جان من فداي تو باد
سري كه بر تن من هست خاك پاي تو باد
دلم به مهر تو صد پاره باد و هر پاره
هزار ذره و هر ذره در هواي تو باد
ز خانه تا به در آيي و پا نهي به سرم
سرم فتاده به خاك در سراي تو باد
تو را به بسمل من گر رضاست، بسم‌الله
بيا بيا كه قضا تابع رضاي تو باد
مقصرم ز دعا در جواب دشنامت
ملايك همه افلاك در دعاي تو باد
مباد آن كه رمد هرگز از بلاي تو دل
درين جهان و در آن نيز مبتلاي تو بود
به درد خوي گرفتم، دوا نمي‌خواهم
هميشه در دل من درد بي‌دواي تو باد
چه لطف بود رقيبا كه رفتي از كويش؟
بدين ثواب كه كردي بهشت جاي تو باد
اگر هلالي بيچاره در هواي تو مرد
براي مردن او غم مخور، بقاي تو باد


غزل شمارهٔ ۹۹

۳۵ بازديد


چو از داغ فراقت شعلهٔ حسرت به جان افتد
چنان آهي كشم از دل، كه آتش در جهان افتد
سجود آستانت چون ميسر نيست مي‌خواهم
كه آن‌جا كشته گردم تا سرم بر آستان افتد
نماند از سيل اشك من زمين را يك بنا محكم
كنون ترسم كه نقصان در بناي آسمان افتد
به راهت چند زار و ناتوان افتم، خوش آن روزي
كه از چشمت نگاهي سوي اين ناتوان افتد
تن زار مرا هر دم رقيب آزرده مي‌سازد
چنين باشد بلي چون چشم سگ بر استخوان افتد
هلالي آن چنان در عاشقي رسواي عالم شد
كه پيش از هر سخن افسانهٔ او در ميان افتد


غزل شمارهٔ ۹۸

۳۴ بازديد


تو را گهي كه نظر بر من خراب افتد
دلم بس كه تپد در من اضطراب افتد
دلم به ياد لبت هر زمان شود بي‌خود
علي‌الخصوص زماني كه در شراب افتد
تو چون شراب‌خواري با رقيب خنده‌زنان
ز خندهٔ تو نمك در دل كباب افتد
ز بهر جلوه چو خورشيد من رود بر بام
به خان‌ها همه از روزن آفتاب افتد
مگو: به دوزخ هجر افگنم هلالي را
روا مدار كه بيچاره در عذاب افتد