من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۶۸

۳۶ بازديد
 

برخيز تا نهيم سر خود به پاي دوست
جان را فدا كنيم كه صد جان فداي دوست
در دوستي ملاحظهٔ مرگ و زيست نيست
دشمن به از كسي، كه نمي‌رد براي دوست
حاشا! كه غير دوست كند جا به چشم من
ديدن نمي‌توان دگري را به جاي دوست
از دوست هر جفا كه رسد جاي منت‌ست
زيرا كه نيست هيچ وفا چون جفاي دوست
با دوست آشنا شده بيگانه‌ام ز خلق
تا آشناي من نشود آشناي دوست
در حلقهٔ سگان درش مي‌روم، كه باز
احباب صف زنند به گرد سراي دوست
دست دعا گشاد هلالي به درگهت
يعني به دست نيست مرا جز دعاي دوست


غزل شمارهٔ ۷۲

۳۶ بازديد


من با تو يك‌دلم، سخن و قول من يكي‌ست
اين‌ست قول من كه شنيدي سخن يكي‌ست
بگداختم، چنان كه اگر سر برم به جيب
كس پي نمي‌برد كه درين پيرهن يكي‌ست
خواهم به صد هزار زبان وصف او كنم
ليكن مقصرم، كه زبان در دهن يكي‌ست
ماه مرا به زهره‌جبينان چه نسبت‌ست؟
ايشان چو انجم‌ند و ماه انجمن يكي‌ست
صد بار از تو شوكت خوبان شكست يافت
خسرو هزار و خسرو لشكرشكن يكي‌ست
برخاست‌ست نقش دويي از ميان ما
ما از كمال عشق دو جانيم و تن يكي‌ست
در درگهت رقيب و هلالي برابرند
طوطي درين ديار چرا با ذغن يكي‌ست؟


غزل شمارهٔ ۷۱

۳۴ بازديد


اين تازه گل كه مي‌رسد از بوستان كيست؟
نخل كدام گلشن و سرو روان كيست؟
باز اين نهال تازه كه سر مي‌كشد به ناز
سرو كشيده قامت نازك ميان كيست؟
اي دل ز تير ابروي پرفتنه‌اش منال
تو تير را ببين و مگو كز كمان كيست؟
دشنام‌ها كه از تو رساندند قاصدان
دانستم از اداي سخن كز زبان كيست
گر افگنند پيش سگت بعد كشتنم
داند ز بوي درد كه اين استخوان كيست
افسانه شد حديث من آخر شبي بپرس
كين گفتگو كه مي‌گذرد داستان كيست؟
از آه گرم سوخت هلالي و كس نگفت
دودي كه بر فلك شده از دودمان كيست؟


غزل شمارهٔ ۷۰

۳۴ بازديد


شيشهٔ مي دور از آن لب‌هاي مي‌گون مي‌گريست
تا دل خود را دمي خالي كند خون مي‌گريست
دوش بر سوز دل من گريه‌ها مي‌كرد شمع
چشم من آن گريه را مي‌ديد و افزون مي‌گريست
آن نه شب بود در ايام ليلي هر صباح
آسمان شب تا سحر بر حال مجنون مي‌گريست
سيل در هامون، صدا در كوه، مي‌داني چه بود؟
از غم من كوه مي‌ناليد و هامون مي‌گريست
چيست دامان سپهر امروز پرخون از شفق؟
غالباً امشب ز درد عشق گردون مي‌گريست
بر رخ زردم ببين خط‌هاي اشك سرخ را
اين نشاني‌هاست كه امشب چشم من خون مي‌گريست
شب كه مي‌خواندي هلالي را و مي‌راندي به ناز
در درون پيش تو مي‌خنديد و بيرون مي‌گريست


غزل شمارهٔ ۷۵

۳۳ بازديد


كدام جلوه كه در سرو سرافراز تو نيست؟
كدام فتنه كه در جلوه‌هاي ناز تو نيست؟
مكن به خاك درش اي رقيب عرض نياز
كه نازنين مرا حاجت نياز تو نيست
دلا به شام فراق از بلاي حشر مپرس
كه روز كوته او چون شب دراز تو نيست
ز سجده پيش زخش منع ما مكن زاهد
نياز اهل محبت كم از نماز تو نيست
به كوي عشق هلالي نساختي كاري
چه شد؟ مگر كرم دوست كارساز تو نيست؟


غزل شمارهٔ ۷۴

۳۵ بازديد


در دل بي‌خبران جز غم عالم غم نيست
در غم عشق تو ما را خبر از عالم نيست
خاك عالم كه سرشتند غرض عشق تو بود
هر كه خاك ره عشق تو نشد آدم نيست
از جنون من و حسن تو سخن بسيارست
قصهٔ ما و تو از ليلي و مجنون كم نيست
گر طبيبان ز پي داغ تو مرهم سازند
كي گذاريم كه آن داغ كم از مرهم نيست
بس كه سوداي تو دارم غم خود نيست مرا
گر ازين پيش غمي بود كنون آن هم نيست
من كه امروز هلاك دم جان‌بخش تو ام
دم عيسي چه كنم؟ چون دم او اين دم نيست
غنچهٔ خرمي از خاك هلالي مطلب
كه سر روضهٔ او جاي دل خرم نيست


غزل شمارهٔ ۷۳

۳۳ بازديد


بي تو هر روز مرا ماهي و هر شب سالي‌ست
شب چنين، روز چنان، آه! چه مشكل حالي‌ست!
هرگزت نيست بر احوال غريبان رحمي
ما غريبيم و تو بي‌رحم، غريب احوالي‌ست!
گر فتد مردم چشمم به رخت، روي مپوش
تو همان گير كه بر روي تو اين هم خالي‌ست
بر لب چشمهٔ نوشين تو آن سبزهٔ خط
شكرستان تو را طوطي فارغ بالي‌ست
مي‌روي تند كه باز آيم و زارت بكشم
اين نه تندي‌ست كه در كشتن من اهمالي‌ست
قرعهٔ بندگي خويش به نامم زده‌اي
اين سعادت عجب‌ست! اين چه مبارك فالي‌ست!
ماه من سوي هلالي نظري كرد و گذشت
كوكب طالع او را نظر اقبالي‌ست


غزل شمارهٔ ۷۷

۳۷ بازديد

 

در مجلس اگر او نظري با دگري داشت
دانند حريفان كه در آن هم نظري داشت
هر لاله كه با داغ دل از خاك بر آمد
ديدم كه ز سوداي تو پرخون جگري داشت
امروز سر زلف تو آشفته چرا بود؟
گويا ز پريشاني دل‌ها خبري داشت
فرياد كه رفت از سرم آن سرو كه عمري
من خاك رهش بودم و بر من گذري داشت
با جام و قدح عزم چمن كرد چو نرگس
هر كس كه درين روز سيم و زري داشت
زين مرحله آهنگ عدم كرد هلالي
مانند غريبي كه هواي سفري داشت


غزل شمارهٔ ۷۶

۳۳ بازديد


دگرم بستهٔ آن زلف سيه نتوان داشت
آن‌چنانم كه به زنجير نگه نتوان داشت
تاب خيل و سپه زلف و رخي نيست مرا
روز و شب معركه با خيل و سپه نتوان داشت
تا كي آن چاه ذقن را نگرم با لب خشك؟
اين همه تشنه مرا بر لب چه نتوان داشت
ديده بربستم و نوميد نشستم، چه كنم؟
بيش از اين ديده به اميد به ره نتوان داشت
با وجود رخ او ديدن گل كي زيباست؟
پيش خورشيد، نظر جانب مه نتوان داشت


غزل شمارهٔ ۸۰

۳۵ بازديد


يا تمناي وصال تو مرا خواهد كشت
يا تمناي جمال تو مرا خواهد كشت
باز در جلوهٔ ناز آمده‌اي همچو نهال
جلوهٔ ناز نهال تو مرا خواهد كشت
روز وصلت تو در كشتن من تيغ مكش
كه شب هجر خيال تو مرا خواهد كشت
چند پرسي كه تو را زار كشم يا نكشم؟
جهد كن ور نه خيال تو مرا خواهد كشت
شاه من تا به كي اين سركشي و حشمت و ناز؟
وه! كه اين جاه و جمال تو مرا خواهد كشت
گم شدي باز، هلالي به خيال دهنش
اين خيالات محال تو مرا خواهد كشت