غزل شمارهٔ ۱۲۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۲۸

۳۶ بازديد


نگسلد رشتهٔ جان من از آن سرو بلند
اين چه نخلي‌ست كه دارد برگ جان پيوند؟
آه! از آن چشم كه چون سوي من افگند نگاه
چاك‌ها در دلم از خنجر مژگان افگند
گر دهم جان به وفايش نپسندد هرگز
آه! از آن شوخ جفاپيشهٔ دشوارپسند!
گر نگيرد ز سر لطف كرم دست مرا
دست كوتاه من و دامن آن سرو بلند
منم از چشم تو قانع به نگاهي گاهي
ور تمناي ميانت به خيالي خرسند
صد رهم بيني و ناديد كني، آه از تو!
حال من ديدن و اين گونه تغافل تا  چند؟
مهر رخسار تو، چون ذره، پريشانم ساخت
شوق خال تو مرا سوخت بر آتش چو سپند
شب هجر تو، هلالي، ز خراش دل خويش
چاك زد سينه، به نوعي كه دل از خود بر كند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد