غزل شمارهٔ ۱۲۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۲۳

۳۸ بازديد


غم بتان مخور اي دل كه زار خواهي شد
اگر عزيز جهاني، تو خوار خواهي شد
اگر چو من هوس زلف يار خواهي كرد
ز عاشقان سيه روزگار خواهي شد
تو از طريقهٔ ياري هميشه فارغ و من
نشسته‌ام به اميدي كه يار خواهي شد
چو در وفاي توام بر دلم جفا مپسند
كه پيش اهل وفا شرمسار خواهي شد
كنون به حسن تو كس نيست از هزار يكي
تو خود هنوز يكي از هزار خواهي شد
ز فكر كار جهان بار غم به سينه منه
وگر نه بر سر اين كار و بار خواهي شد
هلالي، از پي آن شهسوار تند مرو
كه نارسيده به گردش غبار خواهي شد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد