غزل شمارهٔ ۱۱۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۱۸

۳۶ بازديد


باز عشق آمد و كار دل ازو مشكل شد
هر چه تدبير خرد بود همه باطل شد
خواستم عشق بتان كم شود افزون گرديد
گفتم آسان شود اين كار بسي مشكل شد
پاي هر كس كه به سرمنزل عشق تو رسيد
آخرالامر سرش خاك همان منزل شد
اشك، چون راز دلم گفت، فتاد از نظرم
با وجودي كه به صد خون جگر حاصل شد
آن سهي سرو كه ميل دل ما جانب اوست
يارب از بهر چه سوي دگران مايل شد؟
غم نبود آن: كه مرا دي به تغافل مي‌كشت
غم از آن‌ست كه: امروز چرا غافل شد؟
شب وصل تو هلالي قدح از دست نداد
مگر از جام لبت بيخود و لايعقل شد؟
اهل عيش‌ند هلالي، همه رندان ليكن
زان ميان گوشهٔ اندوه مرا منزل شد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد