غزل شمارهٔ ۱۲۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۲۷

۴۰ بازديد


دلم پيش لبت با جان شيرين در فغان آمد
خدا را چارهٔ دل كن كه اين مسكين به جان آمد
بيا اي سرو گلزار جواني را غنيمت دان
كه خواهد نوبهار حسن را روزي خزان آمد
به بزم ديگران، دامن‌كشان تا كي توان رفتن؟
به سوي عاشقان هم گاه گاهي مي‌توان آمد
حياتي يافتم از وعدهٔ قتلش، بحمدالله!
كه ما را هرچه در دل بود او را بر زبان آمد
سر زلفت ز بالا بر زمين افتاد و خوشحالم
كه بهر خاكساران آيتي از آسمان آمد
ملولم از غم دوران، سبك دوشي كن اي ساقي
ببر اين كوه محنت را كه بر دل‌ها گران آمد
كمند زلف ليلي مي‌كشد از ذوق مجنون را
كه از شهر عدم بي‌خود به صحراي جهان آمد
به اميدي كه در پاي سگانت جان برافشاند
هلالي، نقد جان در آستين بر آستان آمد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد