غزل شمارهٔ ۱۰۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۰۵

۴۱ بازديد


نمي‌توان به تو شرح بلاي هجران كرد
فتاده‌ام به بلايي كه شرح نتوان كرد
ز روزگار مرا خود هميشه دردي بود
غم تو آمد و آن را هزار چندان كرد
بلاي هجر تو مشكل بود، خوش آن بي‌دل
كه مرد پيش تو و كار برخورد آسان كرد
خيال كشتن من داشت وه! چه شد يا رب؟
كدام سنگ‌دل آن شوخ را پشيمان كرد؟
جراحت دل ما بر طبيب ظاهر نيست
كه تير غمزهٔ او هر چه كرد پنهان كرد
نيافت لذت ارباب ذوق، بي‌دردي
كه قدر درد ندانست و فكر درمان كرد
هلالي از دل مجروح من چه مي‌پرسي؟
خرابه‌اي كه تو ديدي فراق ويران كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد