غزل شمارهٔ ۱۰۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۰۲

۳۵ بازديد


ماه شهر آشوب من هر گه به راهي بگذرد
شهر پرغوغا شود چونان كه ماهي بگذرد
روزم از هجران سيه شد آفتاب من كجاست؟
تا به سويم در چنين روز سياهي بگذرد
چون به ره مي‌بينمش، بي‌خود تظلم مي‌كنم
همچو مظلومي كه به روي پادشاهي بگذرد
اي كه در عشق بتان لاف صبوري مي‌زني
صبر كن تا زين حكايت چندگاهي بگذرد
نگذرد، گر سال‌ها باشم به راهش منتظر
ور دمي غايب شوم، آن دم چو ماهي بگذرد
با وجود آن كه آتش زد مرا در جان و دل
دل نمي‌خواهد كه سويش دود آهي بگذرد
ساقيا لب‌تشنه مردم كاش بر من بگذري
وه! چه باشد آب حيوان بر گياهي بگذرد؟
در صف خوبان تو در جولان و خلقي در فغان
همچو آن شاهي كه با خيل و سپاهي بگذرد
گفت مي‌خواهم كه از پيش هلالي بگذرم
آه! اگر ظلمي چنين بر بي‌گناهي بگذرد!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد