من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۴۷

۳۵ بازديد

 

ما عاشقيم و بي سر و سامان و مي‌پرست
قانع به هر چه باشد و فارغ ز هر چه هست
اي رند جرعه‌نوش، تو و محنت خمار
ما و نشاط مستي عشق از مي الست
دي آن سوار شوخ كمر بست و جلوه كرد
در صورتي كه هر كه بديدش كمر ببست
هر كس كه دل به دست بتي داد همچو من
سنگي گرفت و شيشهٔ ناموس را شكست
دل‌ها كه مي‌بري همه پامال مي‌كني
كاري نمي‌كني كه دلي آوري به دست
چون ابر ديد اشك من از شرم آب شد
چون برق ديد آه من از انفعال جست
آخر چو ره نيافت هلالي به بزم وصل
محروم از جمال تو در گوشه‌اي نشست


غزل شمارهٔ ۵۲

۳۵ بازديد


ز باغ عمر عجب سروقامتي برخاست
بگو كه در همه عالم قيامتي برخاست
سمند عشق به هر منزلي كه جولان كرد
غبار فتنه ز گرد ملامتي برخاست
مقيم كوي تو چون در حريم كعبه نشست
به آه حسرت و اشك ندامتي برخاست
دلم به راه ملامت افتاد و اين عجب‌ست
عجب‌تر آن كه ز كوي سلامتي برخاست
به راه عشق هلالي فتاده بود ز پا
سمند مقدم صاحب‌كرامتي برخاست


غزل شمارهٔ ۵۱

۳۵ بازديد


اي باد صبح منزل جانان من كجاست؟
من مردم، از براي خدا، جان من كجاست؟
شب‌هاي هجر همچو مني كس غريب نيست
كس را تحمل شب هجران من كجاست؟
سر خاك شد بر آن سر ميدان و او نگفت
گويي كه بود در خم چوگان من كجاست؟
خوبان سمند ناز به ميدان فگنده‌اند
چابك‌سوار عرصهٔ ميدان من كجاست؟
تا كي رقيب دست و گريبان شود به من؟
شوخي كه مي‌گرفت گريبان من كجاست؟
خوش آن كه چون به سينه ز پيكان نشان نيافت
تير دگر كشيد كه پيكان من كجاست؟
از نه فلك گذشت، هلالي؟ فغان من
بنگر كه من كجايم و افغان من كجاست؟


غزل شمارهٔ ۵۰

۳۷ بازديد


روز نوروزست سرو گل‌عذار من كجاست؟
در چمن ياران همه جمع‌ند يار من كجاست؟
مونسم جز آه و يا رب نيست شب‌ها تا به روز
آه و يا رب! مونس شب‌هاي تار من كجاست؟
گشته مردم، هر يكي امروز صيد چابكي
چابك صيدافكن مردم‌شكار من كجاست؟
نيست يك ساعت قرار اين جان بي‌آرام را
يا رب آن آرام جان بي‌قرار من كجاست؟
سوخت از درد جدايي دل به اميد وصال
مرهم داغ دل اميدوار من كجاست؟
روزگاري شد كه دور افتاده‌ام آخر بپرس
كان سيه‌روز پريشان‌روزگار من كجاست؟
بود عمري بر سر كويت هلالي خاك ره
رفت بر باد و نگفتي خاك‌سار من كجاست؟


غزل شمارهٔ ۵۴

۳۶ بازديد


عكس آن لب‌هاي ميگون در شراب افتاده است
حيرتي دارم كه چون آتش در آب افتاده است؟
ظاهرست از حلقه‌اي زلف و ماه عارضت
در ميان سايه هر جا آفتاب افتاده است
چون طبيب عاشقاني گه گه اين دل خسته را
پرسشي مي‌كن كه بيمار و خراب افتاده است
چون هلالي را به خاك آستانش ديد گفت
اين گدا را بين كه بس عاليجناب افتاده است


غزل شمارهٔ ۵۳

۳۳ بازديد


هر آتشين گلي كه بر اطراف خاك ماست
از آتش دل و جگر چاك چاك ماست
دامن‌كشان ز خاك شهيدان گذشته‌اي
گردي كه دامن تئو گرفته‌ست خاك ماست
ساقي برو كه بادهٔ گل‌رنگ بي لبش
گر آب زندگي‌ست زهر هلاك ماست
پاك‌ست همچو دامن گل چشم ما ولي
دامان يار پاك‌تر از چشم پاك ماست
درمان دل مجوي هلالي كه درد عشق
خاص از براي جان و دل دردناك ماست


غزل شمارهٔ ۵۷

۳۶ بازديد

 

دارم شبي كه دوزخ از آن علامت‌ست
از روز من مپرس كه آن خود قيامت‌ست
يا رب! ترحمي كه ز سنگ جفاي چرخ
ما دل‌شكسته‌ايم و ز هر سو ملامت‌ست
بر آستان عشق سر ما بلند شد
وين سربلندي از قد آن سروقامت‌ست
رفتن ز كوي او كرمي بود از رقيب
اين هم كه رفت و باز نيامد كرامت‌ست
ثابت‌قدم فتاده هلالي به راه عشق
او را درين طريق عجب استقامت‌ست!


غزل شمارهٔ ۵۶

۳۷ بازديد


رفتست عزيز من و مكتوب نوشتست
يوسف خبر خويش به يعقوب نوشتست
شد نامهٔ محبوب خط بندگي من
من بندهٔ آن نامه كه محبوب نوشتست
گفتست بخواند سگ آن كوي سلامم
بنگر كه سلامي به چه اسلوب نوشتست
باز اين خط خوب و رقم تازه بلايي‌ست
اين تازه رقم را چه بلا خوب نوشتست
بر نامه سياهي طلبد آيت رحمت
ما طالب آنيم كه مطلوب نوشتست
بر صفحهٔ رخسار تو آن خط دلاويز
يا رب! قلم صنع چه مرغوب نوشتست!
ياري كه به من نامه نوشتست، هلالي
عيسي‌ست، شفانامه به ايوب نوشتست


غزل شمارهٔ ۵۵

۳۵ بازديد


مه ز جور فلك دو تا شده است؟
يا ز مه پاره‌اي جدا شده است؟
دل ز دستم شد و نيامد باز
تا به دست كه مبتلا شده است؟
زلف را بيش از اين به باد مده
كه بسي فتنه در هوا شده است
نيست گل در چمن كه بي رخ تو
غنچه را پيرهن قبا شده است
با هلالي چه دشمني‌ست تو را؟
شيوهٔ دوستي كجا شده است؟


غزل شمارهٔ ۵۹

۳۲ بازديد


دلم به سينهٔ سوزان مشوش افتادست
دل از كجا؟ كه در اين خانه آتش افتادست
خوشيم با غم عشقت، كه وقت او خوش باد!
چه خوش غمي‌ست كه ما را به او خوش افتادست
صفاي باده و رخسار ساده هوشم برد
شراب و ساقي ما هر دو بي‌غش افتادست
به خط و خال آراستي و حيرانم
كه اين صحيفه به غايت منقّش افتادست
گهي كه بر سر عشاق راند ابرش ناز
كدام سر، كه نه در پاي ابرش افتادست؟
به رسم تحفه كشم نقد عمر در پايش
ولي چه سود كه آن سرو سركش افتادست
گرفت نور تجلّي شب هلالي را
كه روي خوب تو در جلوه مه‌وش افتادست
عشق‌بازي چه بلا فكر خطايي بودست!
عشق خود عشق نبودست، بلايي بودست
كاش ببينند خدا بي‌خبران حسن تو را
تا ببينند كه ما را چه خدايي بودست
در دياري كه گل روي تو را پروردن
خوش بهاري و فرح‌بخش هوايي بودست
عهد كردي كه وفا پيشه كني جهد بكن
تا بدانم كه درين عهد وفايي بودست
باغ فردوس زمين‌ست آن‌جا روزي
سرو گل‌پيرهني، تنگ‌قبايي بودست
بعد مردن به سر تربت من بنويسيد
كين عجب سوختهٔ بي‌سر و پايي بودست!
چارهٔ درد هلالي‌ست بلاي غم عشق
عشق را درد مگويي كه بلايي بودست