ما عاشقيم و بي سر و سامان و ميپرست
قانع به هر چه باشد و فارغ ز هر چه هست
اي رند جرعهنوش، تو و محنت خمار
ما و نشاط مستي عشق از مي الست
دي آن سوار شوخ كمر بست و جلوه كرد
در صورتي كه هر كه بديدش كمر ببست
هر كس كه دل به دست بتي داد همچو من
سنگي گرفت و شيشهٔ ناموس را شكست
دلها كه ميبري همه پامال ميكني
كاري نميكني كه دلي آوري به دست
چون ابر ديد اشك من از شرم آب شد
چون برق ديد آه من از انفعال جست
آخر چو ره نيافت هلالي به بزم وصل
محروم از جمال تو در گوشهاي نشست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد