من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۳۸

۳۸ بازديد


شب هجرست و مرگ خويش خواهم از خدا امشب
اجل روزي چو سويم خواهد آمد گو بيا امشب
چنين دردي كه من دارم نخواهم زيست تا فردا
بيا، بنشين، كه جان خواهم سپرد امروز يا امشب
دل و جاني كه بود آواره شد دوش از غم هجران
دگر يا رب غم هجران چه مي‌خواهد ز ما امشب
نه سر شد خاك درگاهت نه پا فرسود در راهت
مرا چون شمع بايد سوخت از سر تا به پا امشب
شب آمد باز دور افگند از وصلت هلالي را
دريغا شد هلال و آفتاب از هم جدا امشب


غزل شمارهٔ ۴۱

۳۶ بازديد

 

من به كويت عاشق زار و دل غمگين و غريب
چون زيد بيچاره عاشق؟ چون كند مسكين غريب؟
پرشس حال غريبان رسم و آيينست ليك
هست در شهر شما اين رسم و اين آيين غريب
وقت دشنامم به شكرخنده لب بگشا كه هست
در ميان تلخ گفتن خنده شيرين غريب
سر ز بالين غريبي بر ندارد تا به حشر
گر طبيبي چون تو يابد بر سر بالين غريب
بس كه باشد شاد هر كس با رفيقان در وطن
رو به ديوار غم آرد خستهٔ غمگين غريب
بر سر كويت هلالي بس غريب و بي‌كسست
آخر اي شاه غريبان لزف كن بر اين غريب


غزل شمارهٔ ۴۰

۳۶ بازديد


گر دعاي دردمندان مستجاب است اي حبيب
از خدا هرگز نخواهم خواست جز مرگ رقيب
درد بيماري و اندوه غريبي مشكلست
واي مسكيني كه هم بيمار باشد هم غريب
سر به بالينم ز درد هجر، نزديك آمدست
كز سر بالين من شرمنده برخيزد طبيب
ديگران دارند هر يك صد اميد از خوان وصل
من ز درد بي‌نصيبي چند باشم بي‌نصيب؟
اي صبا جهدي كن و بگشا نقاب غنچه را
تا كي از ديدار گل محروم باشد عندليب؟
زان دهان كام منست و هست پنهان زير لب
چشم مي‌دارم كه كام من برآيد عنقريب
چون هلالي بي مه رويت ز جان سير آمدم
كس مباد از خوان وصل ماهرويان بي‌نصيب


غزل شمارهٔ ۴۴

۳۵ بازديد


چيست پيراهن آن دلبر شيرين‌حركات؟
همچو سرچشمهٔ خضرست و بدن آب حيات
اين چه قدست و چه رفتار و چه شيرين حركات؟
گوييا موج‌زنان مي‌گذرد آب حيات
گر به ياد لب او زهر دهندم كه بنوش
تلخي زهر ز هر در دهدم ذوق نبات
اين چه ماهي‌ست كه در كلبهٔ تاريك من‌ست؟
آب حيوان نتوان يافت چنين در ظلمات
بس كه از ناله دلم دوش قيامت مي‌كرد
عرصهٔ كوي تو را ساخت زمين عرصات
چند گويي ز سر ناله كه جان ده به وفا؟
جان من، كار دگر نيست مرا غير وفات
رحم بر عاشق درويش ندارند بتان
وه! كه در مذهب اين سنگ‌دلان نيست زكات
ماند بيچاره هلالي به كمند تو اسير
اين محال‌ست كه بود او را امكان نجات


غزل شمارهٔ ۴۳

۳۵ بازديد


اي سر زلف تو كمند حيات
نيست ز قيد تو اميد نجات
آب حياتي تو و خط بر لبت
سبزهٔ تر بر لب آب حيات
شور من از خندهٔ شيرين توست
ريش دلم را نمك‌ست اين نبات
خاطر عاشق ز جهان فارغ‌ست
مشت ندارد خبر از كاينات
تازه‌براتي‌ست خط سبز تو
به ز شب قدر بود اين برات
داد هلالي به وفاي تو جان
جان دگر يافت ولي از وفات


غزل شمارهٔ ۴۲

۳۴ بازديد

 

اي شده خوي تو با من بتر از خوي رقيب
روزم از هجر سيه ساخته چون روي رقيب
گفته بودي كه سگ ما ز رقيب تو بهست
ليك پيش تو به از ماست سگ كوي رقيب
بس كه از كعبهٔ كوي تو مرا مانع شد
گر همه قبله شود رو نكنم سوي رقيب
آن همه چين كه در ابروي رقيبت ديدم
كاش در زلف تو بودي نه در ابروي رقيب
تا رقيب از تو مرا وعده دشنام آورد
ذوق اين مژده مرا ساخت دعاگوي رقيب
گر به هر موي رقيب از فلك آيد ستمي
آن همه نيست سزاي سر يك موي رقيب
يار پهلوي رقيب است و من از رشك هلاك
غير از اين فايده‌اي نيست ز پهلوي رقيب
چون هلالي اگر از پاي افتادم چه عجب؟
چه كنم نيست مرا قوت بازوي رقيب


غزل شمارهٔ ۴۶

۳۷ بازديد


در آفتاب رخش باده تاب انداخت
چه آب بود كه آتش در آفتاب انداخت؟
هنوز جلوهٔ آن گنج حسن پنهان بود
كه عشق فتنه در اين عالم خراب انداخت
قضا نگر: كه چو پيمانه ساخت از گل من
مرا به ياد لبش باز در شراب انداخت
فسانهٔ دگران گوش كرد در شب وصل
ولي به نوبت من خويش را به خواب انداخت
بيا و يك نفس آرام جان شو از ره لطف
كه آرزوي تو جان را در اضطراب انداخت
ز بهر آن كه دل از دام زلف او نرهد
به هر خمي گره افكند و پيچ و تاب انداخت
نديده بود هلالي عذاب دوزخ هجر
بلاي عشق تو او را درين عذاب انداخت


غزل شمارهٔ ۴۵

۳۵ بازديد


وه! چه عمرست اين كه در هجر تو بردم عاقبت؟
جان شيرين را به صد تلخي سپردم عاقبت
گر شكايت داشتي از ناله و درد سري
رفتم و درد سر از كوي تو بردم عاقبت
بر لب آمد جان و بر دل حسرت تيغت بماند
تشنه‌لب جان دادم و آبي نخوردم عاقبت
بس كه آمد چون قلم بر فرق من تيغ جفا
نام خود را تختهٔ هستي ستردم عاقبت
گشتم از خيل سگان او بحمدالله كه من
در حساب مردمان خود را شمردم عاقبت
اي كه مي‌گويي هلالي حاصل عمر تو چيست؟
سال‌خا جان كندم، از هجران بمردم عاقبت


غزل شمارهٔ ۴۹

۳۵ بازديد


اي كه مي‌پرسي ز من كان ماه را منزل كجاست؟
منزل او در دل‌ست، اما ندانم دل كجاست
جان پاك‌ست آن پري‌رخسار، از سر تا قدم
ور نه شكلي اين‌چنين در نقش آب و گل كجاست؟
ناصحا عقل از مقيمان سر كويش مخواه
ما همه ديوانه‌ايم، اينجا كسي عاقل كجاست؟
آرزوي ساقي و پير مغان دارم بسي
آن جوان خوب‌رو و آن مرشد كامل كجاست؟
در شب وصل از فروغ ماه گردون فارغم
اين چنين ماهي كه من دارم در آن محفل كجاست؟
روزگاري شد كه از فكر جهان در محنتم
يا رب! آن روزي كه بودم از جهان فارغ كجاست؟
نيست لعل او برون از چشم گوهربار من
آري، آري، گوهر مقصود بر ساحل كجاست؟
چون هلالي حاصل ما درد عشق آمد، بلي
عشق‌بازان را هواي زهد بي‌حاصل كجاست؟


غزل شمارهٔ ۴۸

۳۶ بازديد


اي كه از يار نشان مي‌طلبي، يار كجاست؟
همه يارند ولي يار وفادار كجاست؟
تا نپرسند، به خوبان غم دل نتوان گفت
ور بپرسند بگو: قوت گفتار كجاست؟
رفت آن تازه گل و ماند به دل خار غمش
گل كجا جلوه‌گر و سرزنش خار كجاست؟
صبر در خانهٔ ويرانه‌ دل هيچ نماند
خواب در ديدهٔ غم‌ديدهٔ بيدار كجاست؟
پار بر داغ دل سوخته مرهم بودي
يا رب! امسال چه شد؟ مرحمت پار كجاست
درخرابات مغان دوش مجوييد ز ما
همه مستيم، درين مي‌كده هشيار كجاست؟
بهتر آن‌ست، هلالي، كه نهان ماند راز
سر خود فاش مكن، محرم اسرار كجاست؟