اي شوخ، مكش عاشق خونينجگري را
شوخي مكن، انگار كه كشتي دگري را
خواهي كه ز هر سو نظري سوي تو باشد
زنهار! مرنجان دل صاحبنظري را
زين پير فلك هيچ كسي ياد ندارد
اي تازه جوان، همچو تو زيبا پسري را
روزي كه در وصل به رويم بگشايي
از عالم بالا بگشايند دري را
سر خاك شده از سجدهٔ آن كافر بدكيش
تا چند پرستم ز خدا بيخبري را؟
از گوشهٔ ميخانه برون آي، هلالي
شايد كه ببينم بت جلوهگري را
چند ناديده كني؟ آه! چه ديدي از ما؟
نشنوي زاري ما، وه! چه شنيدي از ما؟
آخر، اي آهوي مشكين، چه خطا رفت كه تو
با همه انس گرفتي و رميدي از ما؟
حيف باشد كه چو گل بر كف هر خار نهي
دامني را، كه به صد ناز كشيدي از ما
كام جان راست به بازار غمت صد تلخي
كه به يك عشوهٔ شيرين نخريدي از ما
بود مقصود تو آزردن ما، شكر خدا
كه به مقصود دل خويش رسيدي از ما
اينك اين جان ستمديده كه ميخواست دلت
اينك آن دل كه به جان ميطلبيدي از ما
ما به مهرت، چو هلالي، دل و جان را بستيم
تو به شمشير جفا مهر بريدي از ما
به نام ايزد، ميان مردمان آن تندخو با ما
چه خوش باشد كه ما در گوشهاي باشيم و او با ما
ز بدخويي به ما جنگ و به اغيار آشتي دارد
چه دارد؟ يا رب! اين بيگانهخوي جنگجو با ما؟
كنون خود از نكورويي چه با ما ميكند هر دم؟
چه گويم تا چه خواهد كرد زان خوي نكو با ما؟
به كويت آمديم و آرزوي ما نشد حاصل
ز كويت ميرويم اينك، هزاران آرزو با ما
اگر پهلوي ما از طعنهٔ اغيار ننشيني
چنين جايي نشين، باري، كه باشي رو به رو با ما
رقيبا، گفتگوي عشق را همدرد ميبايد
خدا را! چون تو بيدردي مكن اين گفتگو با ما
هلالي، در ره عشقست از هر سو غم ديگر
عجب راهي كه غم رو كرده است از چار سو با ما!
من همچو گلزار ارم، گل گل ترا رخسارها
وز آرزوي هر گلي در سينه دارم خارها
گر بي تو بگشايم نظر بر جانب گلزارها
از خار در چشمم فتد گلها و از گل خارها
دي خوب بودي در نظر، امروز از آن هم خوبتر
خوبند خوبان دگر، اما نه اين مقدارها
تو با فد افراخته، ره سوي باغ انداخته
سرو از خجالت ساخته جا در پس ديوارها
مصر ملاحت جاي تو ، در چارسو غوغاي تو
تو يوسف و سوداي تو سود همه بازارها
سر در رهت بنهادهام، دل در هوايت دادهام
من تازه كار افتادهام، كار منست اين كارها
هر دم به جستجوي تو صد بار آيم سوي تو
هر بار پيش روي تو خواهم كه ميرم بارها
من، همچو چنگ ار عربده، در سينه صد ناخن زده
صد نالهٔ زار آمده، از هر رگم چون تارها
مي نوش بر طرف چمن، نظاره كن بر ياسمن
تا من به كام خويشتن بينم در آن رخسارها
اي محرم زار نهان، در پند من بگشا زبان
كز نام و ناموس جهان، دارد هلالي عارها
من وبيداري و شبها و شب تا روز يا ربها
نبيند هيچ كس در خواب، يارب! اينچنين شبها
خدا را ! جان من ، بر خاك مشتاقان گذاري كن
كه در خاك از تمناي تو شد فرسوده قالب ها
سيه روزان هجران را چه حاصل بي تو از خوبان؟
كه روز تيره را خورشيد ميبايد نه كوكبها
معلم، غالبا، امروز درس عشق ميگويد
كه در فرياد ميبينيم طفلان را به مكتبها
شود گر اهل مذهب را خبر از مشرب رندان
بگردانند مذهبها ، بياموزند مشرب ها
هلالي ، با قد چون حلقه باشد خاك ميدانت
كسي نشناسد او را از نشان نعل مركب ها
نميتوان به جفا قطع دوستداري ما
كه از جفاي تو بيشست با تو ياري ما
بسي چو ابر بهاران گريستيم و هنوز
گلي نرست ز باغ اميدواري ما
به چشم چون تو عزيزي شديم خوار ولي
ز عزت دگران بهترست خواري ما
غبار كوي تو ما را ز چهره دور مباد
كه با تو ميكند اظهار خاكساري ما
ز حال زار هلالي شبي ياد كنم
فلك به ناله در آيد ز آه و زاري ما
گل رويت عرق كرد از مي ناب
ز شبنم تازه شد گل برگ سيراب
به ناز آن چشم را از خواب مگشاي
همان بهتر كه باشد فتنه در خواب
تعالي الله! چه حسنست اين كه هر روز
دهد سرپنجهٔ خورشيد را تاب؟
ز پا افتادم آخر دست من گير
همين گويم مرا درياب، درياب
چو در سر ميل ابروي تو دارم
سر ما كي فرود آيد به محراب؟
بهاران از در ميخانه مگذر
عجب فصليست، جهد كرده درياب
هلالي مي به روي ماهرويان
خوش آيد، خاصه در شبهاي مهتاب
دلا، ذوقي ندارد دولت دنيا و شاديها
خوشا! آن دردمنديهاي عشق و نامراديها
من و مجنون دو مدهوشيم سرگردان به هر وادي
ببين كاخر جنون انداخت ما را در چه واديها
دل من جا گرفت از اعتقاد پاك در كويش
بلي، آخر به جايي ميكشد پاكاعتقاديها
چو عمر خود ندارم اعتمادي بر وفاي تو
چه عمر است اين كه من دارم بر او خوش اعتماديها
به خون دل سواد ديده را شستم، زهي حسرت!
كه از خطت مرا محروم كرد اين بيسواديها
چو گم كردم دل خود را چه سود از ناله و افغان
كه نتوان يافت اين گمگشته را با اين مناديها
هلالي، ديگران از وصل او شادند و من غمگين
خوش آن روزي كه من هم داشتم از اينگونه شاديها
ز آب چشم من گل شد به راه عشق منزلها
ندانم تا چه گلها بشكفد آخر از اين گلها؟
شكيتي عهد و بر دلهاي مسكين سوختي داغي
زهي داغي كه تا روز قيامت ماند بر دلها!
من از خوبان بسي غمهاي مشكل ديدهام ليكن
غم هجران بود مشكلترين جمله مشكلها
سزد گر بر سر تابوت ما گريند در كويش
چرا كز منزل مقصود بر بستيم محملها
ز توفان سرشك خود به گردابي گرفتارم
كه عمر نوح اگر يابم نبينم روي ساحلها
چو آن مه يار اغيار است گرد او مگرد اي دل
چرا پروانه بايد شد براي شمع محفلها؟
هلالي چون حريف بزم رندان شد بخوان مطرب:
«الا يا ايها الساقي ادر كاساً و ناولها»
سر نميتابم ز شمشير حبيب
هر چه آيد بر سرم يا نصيب
دل به درد آمد من بيچاره را
چارهٔ درد دلم كن اي طبيب
اي كه گويي كه چوني و حال تو چيست
من غريب و حال من باشد غريب
تا رقيب هست ما را قدر نيست
نيست گردد يا رب از پيشت رقيب
زار مينالد هلالي بي رخت
آنچنان كز حسرت گل عندليب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد