غزل شمارهٔ ۸۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۸۱

۳۸ بازديد


آمد آن سنگين‌دل و صد رخنه در جان كرد و رفت
ملك جان را از سپاه غمزه ويران كرد و رفت
آن كه در زلفش پريشان دل ما جمع بود
جمع ما را همچو زلف خود پريشان كرد و رفت
قالب فرسودهٔ ما خاك بودي كاشكي
بر زمين كان شهسوار شوخ جولان كرد و رفت
گر دل از دستم به غارت برد چندان باك نيست
غارت دل سهل باشد، غارت جان كرد و رفت
رفتي و دل بردي و جان من از غم سوختي
بازگرد آخر، كه چندين ظلم نتوان كرد و رفت
دل به سويش رفت و در هجران مرا تنها گذاشت
كار بر من مشكل و بر خويش آسان كرد و رفت
در دم رفتن هلالي جان به دست دوست داد
نيم‌جاني داشت، آن هم صرف جانان كرد و رفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد