غزل شمارهٔ ۷۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۷۹

۴۳ بازديد


روز من شب شد و آن ماه به راهي نگذشت
اين چه عمري‌ست كه سالي شد و ماهي نگذشت؟
ذوق آن جلوه مرا كشت كه وي از سر ناز
آمد و گاه گذشت از من و گاهي نگذشت
عمر بگذشت و همان روز سيه در پيش‌ست
در همه عمر چنين روز سياهي نگذشت
قصهٔ شهر دل و لشكر اندوه مپرس
كه از آن عرصه به اين ظلم سپاهي نگذشت
نگذشت آن مه و زارست هلالي به رهش
حال درويش خراب‌ست كه شاهي نگذشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد