من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۷

۳۴ بازديد


شوق درون به سوي درون مي‌كشد مرا
من خود نمي روم دگري مي‌كشد مرا
با آن مدد كه جذبهٔ عشق قوي كند
ديگر به جاي پرخطري مي‌كشد مرا
تهمت‌كش صلاحم و زين لعبتان مدام
خاطر به لعب عشوه‌گري مي‌كشد مرا
صد ميل آتشين به گناه نگاه گرم
در ديده تيزي نظر مي‌كشد مرا
خاكم مگر به جانب خود مي‌گشد؟ كه دل
بيخود به خاك رهگذري مي‌كشد مرا
من آن قدر كه هست توان، پاي مي‌كشم
امداد دوست هم قدري مي‌كشد مرا
از بار غم، چو يكشبه ماهي، به زير كوه
شكل هلالي كمري مي‌كشد مرا


غزل شمارهٔ ۲۲

۳۵ بازديد


ز سوز سينه، هر دم، چند پوشم داغ هجران را؟
دگر طاقت ندارم، چاك خواهم زد گريبان را
بزن يك خنجر و از درد جان كندن خلاصم كن
چرا دشوار بايد كرد بر من كار آسان را؟
نمي‌خواهم كه خط بالاي آن لب سايه اندازد
كه بي ظلمت صفاي ديگرست اب حيوان را
به زلفت بسته شد دل‌هاي مشتاقان، بحمدالله
عجب جمعيتي روزي شد اين جمع پريشان را!
كسي چون جان برد زين كافران سنگ‌دل، يارب؟
كه در يك لحظه ميريزند خون صد مسلمان را
طبيبا، تا به كي بر زخم پيكانش نهي مرهم؟
برو، مگذار ديگر مرهم و بگذار پيكان را
هلالي، دل منه بر شيوهٔ آن شوخ عاشق‌كش
سخن بشنو و گرنه بر سر دل مي‌كني جان را


غزل شمارهٔ ۲۱

۳۵ بازديد


هست آرزوي كشتن آن تندخو مرا
گر او نكشت مي كشد اين آرزو مرا
جان من از جدايي آن مه به لب رسيد
اي واي! گر فلك نرساند به او مرا
با ذوق جستجوي تو آسوده خاطرم
آسودگي مباد ازين جستجو مرا
ننگست عاشقان جهان را ز نام من
عاشق مگوي، هرچه تواني بگو مرا
گفتي كه: آبروي هلالي سرشك اوست
رسواي خلق مي‌كند اين آبرو مرا


غزل شمارهٔ ۲۰

۴۰ بازديد


زان پيشتر كه عقل شود رهنمون مرا
عشق تو ره نمود به كوي جنون مرا
هم سينه شد پر آتش و هم ديده شد پر آب
در آب و آتش است درون و برون مرا
شوخي كه بود مردن من كام او كجاست؟
تا بر مراد خويش ببيند كنون مرا
خاك درت زقتل من اغشته شد به خون
آخر فگند عشق تو در خاك و خون مرا
چشمت، كه صبر و همش هلالي به غمزه برد
خواهد فسانه ساختن از يك فسون مرا


غزل شمارهٔ ۲۴

۳۵ بازديد


به روز غم، سگش خواهم، كه پرسد خاكساران را
كه ياران در چنين روزي به كار آيند ياران را
عجب خاري خليد از نو‌گلي در سينهٔ ريشم!
كه برد از خاطر من خار خار گل‌عذاران را
ز ناز امروز با اغيار خندان مي‌رود آن گل
دريغا! تازه خواهد كرد داغ دل‌فگاران را
به صد اميد عزم كوي او دارند مشتاقان
خداوندا، به اميدي رسان اميدواران را
تو، اي فارغ، كه عزم باغ داري سوي ما بگذر
كه در خون جگر چون لاله بيني داغ‌داران را
اگر من بابلم، اما تو آن گل‌برگ خنداني
كه از باغ تو بويي بس بود چون من هزاران را
هلالي كيست، كان مه توسن برانگيزد به قتل او
به خون اين‌چنين صيدي چه حاجت شهسواران را؟


غزل شمارهٔ ۲۳

۳۵ بازديد


نهادي بر دلم فراق و سوختي جان  را
به داغ و درد دوري چند سوزي دردمندان را؟
منه زين بيشتر چون لاله داغي بر دل خونين
كه از دست تو آخر چاك خواهم زد گريبان را
شدم در جستجوي كعبهٔ وصلت، ندانستم
كه همچون من بود سرگشته بسيار اين بيابان را
اگر چشم خضر بر لعل جان‌بخش تو افتادي
به عمر خود نكردي ياد هرگز آب حيوان را
خوش آن باشد كه در هنگام وصل او سپارم جان
معاذالله از آن ساعت كه بينم روي هجران را


غزل شمارهٔ ۲۶

۳۶ بازديد


گه نمك ريزد به خم، گه بشكند پيمانه را
محتسب تا چند در شور اورد مي‌خانه را؟
هر كجا شب‌ها ز سوز خويش گفتم شمه‌اي
شمع را بگداختم، آتش زدم پروانه را
قصه پنهان ما افسانه شد، اين هم خوشست
پيش او شايد رفيقي گويد اين افسانه را
اين همه بيگانگي با آشنايان بس نبود؟
كاشناي خويش كردي مردم بيگانه را
از هلالي ديگر اي ناصح، خردمندي مجوي
بيش از اين تكليف هشياري مكن ديوانه را


غزل شمارهٔ ۲۵

۳۵ بازديد


به چه نسبت كنم آن سرو قد دلجو را؟
هرچه گويم به از آن است، چه گويم او را؟
مشنو، از بهر خدا، در حق من قول رقيب
كه نكو نيست شنيدن خبر بدگو را
آن كه بد خوي مرا داد چنان روي نكو
كاشكي خوي نكويي دهد آن بدخو را
تيغ بر من چه زني، حيف كه همچون تو كسي
بهر آزادي سگي رنجه كند بازو را
چشمت آهوست، نظر سوي رقيبان مفكن
پند بشنو، به سگان رام مكن آهو را
بس كه دارم المي بر دل از ازردن او
شب همه شب به خس و خار نهم پهلو را
چون هلالي صفت روي نكو گويم و بس
كه بسي معتقدم اين صفت نيكو را


غزل شمارهٔ ۲۹

۳۴ بازديد


بحمدالله كه صحت داد ايزد پادشاهي را
بر آورد از سر نو بر سپهر حسن ماهي را
معاذالله! اگر مي‌كاست يك جو خرمن حسنش
به باد نيستي مي‌داد هر برگ گياهي را
چو پا برداشتي، اي نرگس رعنا، به غمازي
قدم آهسته نه، ديگر مرنجان خاك راهي را
به شكر آن كه شاه مسند حسني، به صد عزت
مران از خاك راه خود به خواري دادخواهي را
چو بيمارند چشمان تو خون كم مي‌توان كردن
چرا هر لحظه مي‌ريزند خون بي‌گناهي را؟
سپهي سرو رياض حسن چون سر سبز و خرم شد
چه نقصان گر خزان پژمرده مي‌سازد گياهي را؟
هلالي را فداي آن شه خوبان كن، اي گردون
چرا بي‌تاب مي‌داري مه انجم سپاهي را؟


غزل شمارهٔ ۲۸

۳۸ بازديد


ديديم ز ياران وفادار بسي را
ليكن چو سگان تو نديديم كسي را
قطع هوس و ترك هوي كن، كه درين راه
چندان اثري نيست هوي و هوسي را
فرياد كه فرياد كشيديم و نديديم
در باديهٔ عشق تو فريادرسي را
تا از لب شيرين، مگسان كام گرفتند
گيرند به از خيل ملايك مگسي را
گر از نظر افتاد رقيبت عجبي نيست
در ديدهٔ خود ره نتوان داد خسي را
پيش سگش اين آه و فقان چيست هلالي؟
از خود مكن آزرده چنين هم‌نفسي را