غزل شمارهٔ ۶۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۶۸

۳۷ بازديد
 

برخيز تا نهيم سر خود به پاي دوست
جان را فدا كنيم كه صد جان فداي دوست
در دوستي ملاحظهٔ مرگ و زيست نيست
دشمن به از كسي، كه نمي‌رد براي دوست
حاشا! كه غير دوست كند جا به چشم من
ديدن نمي‌توان دگري را به جاي دوست
از دوست هر جفا كه رسد جاي منت‌ست
زيرا كه نيست هيچ وفا چون جفاي دوست
با دوست آشنا شده بيگانه‌ام ز خلق
تا آشناي من نشود آشناي دوست
در حلقهٔ سگان درش مي‌روم، كه باز
احباب صف زنند به گرد سراي دوست
دست دعا گشاد هلالي به درگهت
يعني به دست نيست مرا جز دعاي دوست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد